ماجراهاي يك دختر خوابگاهي

Danshjoo List



درباره وبلاگ

صفحه اصلي
بايگاني
ايميل نويسنده


دوستان

تريبون فمنيستي ايران

طرحي از يك زندگي

شايد روزي ديگر

دفتر خط خطي

حاجي ناپلئون

اسكيزوفرني

آزادي گفتار

زنان ايران

رندپارسا


هيتكا


چغوك


آرین

بابک

عادله

مطرود

تیگلاط

سه تار

تلخابه

دیوونه

سورئالیست

بي بي كلثوم

دفتر خاطرات

داوود كوچولو

دنیای گمشـــده

روزگار دانشجويي

جــودی ابــــــــــــوت

حرفهايي از دل زمان

يادداشت هاي يك آدم مجهول

یرقان نویس ها

و هم متروکـــــــــــــه

کاشفان فروتن شوکران

اون احسان ؟2 سال داره

مصطـــــــفی مســـــــــــــــــتور

کــمیتــه دفــــــاع از زندانیِِِِـــــان سیـــــاســـــی

پرشين بلاگ





۱۳۸٩/٩/۱٤

 

 

..




۱۳۸٥/۸/۸

دختر خوابگاهی در روز تولدش تمام شد...

 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای خوب خوابگاه

آن حرافی های پر از خنده

آن دختران پر از شادی

آن اتاق های کوچک و تنگ

آن پشت بام مشرف به پسر همسایه

آن کوچه های مملو از سر و صدای ما

آن روزها رفتند...

آن روزهایی کز شکاف پلک های من

کادوهای ولنتاین هم اتاقی ها می جوشید

و چشمم به هر سوژه ایی می افتاد

فوری آن را می بلعید

گویی میان مردمک هایم

خرگوش نا آرام شلوغ بازی بود

هر ظهردم با آفتاب پیر

به کلاس های نرفته فکر می شد

 و شب ها به فضولی در اتاق بغلی می گذشت...

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت پنجره خوابگاه

هر دم به بیرون خیره می شدیم

وحسرت یک برف بازی حسابی در دلهایمان می ماند

آن روزها رفتند

آن روزهای ترس از مسئول خوابگاه

آن روزهای خرد کردن لامپ بر سر امام جمعه مسجد محل

آن روزهای تلویزیون دست جمعی

آن روزهای حرم روی

آن روزهای جشن و رقاصی

آن روزهای توطئه و شورش

آن روزهای راس 8 خوابگاه بودن

آن روزها که هر تلفن رازی داشت

و هر دختری حرفی داشت

آن روزها رفتند

آن روزهای امتحانات

آن روزهای تحویل کار

آن روزهای رفتن به خانه

آن گشت زدن ها در نانوایی ها و سبزی فروشی ها

آن خنده های از ته دل

آن هم دردی ها

آن روزها رفتند

و گم شدند میان خاطرات زندگیم

در ازدحام پرهیاهوی روزهای خوابگاه

و دختری که فقط دخترخوابگاهی بود

اکنون در حسرت روزهای رفته است

اکنون در حسرت روزهای رفته است

...

.

.

.

این وبلاگ رفت تو چهارسالگی... یک ساله می خوام از اینجا برم اما دلم نمیاد... یه وقتایی سخت با واقعیت ها کنار میام ، دوست دارم فکر کنم با 4 سال پیش فرقی ندارم اما نمی شه... بالاخره دخترخوابگاهی باید یه روزی تموم می شد... و می خوام اون روز روز تولدشم باشه ... اینجا رو خیلی دوست دارم... برام پر از خاطره است ، پر از دوست و همیشه زنده... دختر خوابگاهی من برای همیشه تموم شد...

من از این به بعد اینجا می نویسم...لینکامم جا به جا می کنم... این وبلاگمم چند روز دیگه یک ساله میشه...