|
دختر خوابگاهی در روز تولدش تمام شد...
●
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای خوب خوابگاه
آن حرافی های پر از خنده
آن دختران پر از شادی
آن اتاق های کوچک و تنگ
آن پشت بام مشرف به پسر همسایه
آن کوچه های مملو از سر و صدای ما
آن روزها رفتند...
آن روزهایی کز شکاف پلک های من
کادوهای ولنتاین هم اتاقی ها می جوشید
و چشمم به هر سوژه ایی می افتاد
فوری آن را می بلعید
گویی میان مردمک هایم
خرگوش نا آرام شلوغ بازی بود
هر ظهردم با آفتاب پیر
به کلاس های نرفته فکر می شد
و شب ها به فضولی در اتاق بغلی می گذشت...
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت پنجره خوابگاه
هر دم به بیرون خیره می شدیم
وحسرت یک برف بازی حسابی در دلهایمان می ماند
آن روزها رفتند
آن روزهای ترس از مسئول خوابگاه
آن روزهای خرد کردن لامپ بر سر امام جمعه مسجد محل
آن روزهای تلویزیون دست جمعی
آن روزهای حرم روی
آن روزهای جشن و رقاصی
آن روزهای توطئه و شورش
آن روزهای راس 8 خوابگاه بودن
آن روزها که هر تلفن رازی داشت
و هر دختری حرفی داشت
آن روزها رفتند
آن روزهای امتحانات
آن روزهای تحویل کار
آن روزهای رفتن به خانه
آن گشت زدن ها در نانوایی ها و سبزی فروشی ها
آن خنده های از ته دل
آن هم دردی ها
آن روزها رفتند
و گم شدند میان خاطرات زندگیم
در ازدحام پرهیاهوی روزهای خوابگاه
و دختری که فقط دخترخوابگاهی بود
اکنون در حسرت روزهای رفته است
اکنون در حسرت روزهای رفته است
...
.
.
.
این وبلاگ رفت تو چهارسالگی... یک ساله می خوام از اینجا برم اما دلم نمیاد... یه وقتایی سخت با واقعیت ها کنار میام ، دوست دارم فکر کنم با 4 سال پیش فرقی ندارم اما نمی شه... بالاخره دخترخوابگاهی باید یه روزی تموم می شد... و می خوام اون روز روز تولدشم باشه ... اینجا رو خیلی دوست دارم... برام پر از خاطره است ، پر از دوست و همیشه زنده... دختر خوابگاهی من برای همیشه تموم شد...
من از این به بعد اینجا می نویسم...لینکامم جا به جا می کنم... این وبلاگمم چند روز دیگه یک ساله میشه...
پیرمرد چشم مابود...
● تو نيستی
هيچ مرشد ديگری هم نيست
بر فراز من ابر تنهايی می گريد...

مثل هميشه دير رسيدم ...۱۴ روزه که رفته...
.
.
.
از جفت يکی مانده
خو کرده به تنهايی
صدای زنگ!
● آن سالها وقتی زنگ مدرسه می خورد
با عجله کیف و کتابهایم را جمع می کردم و به سوی خانه می دویدم
و میپنداشتم
که سالها بعد
دیگر هیچ زنگی نیست که مرا به سوی خانه بکشاند...
.
.
.
زندگیم این روزا شبیه این پازله...از اردی بهشت اون گوشه افتاده.قرار بود شهریور تمومش کنم اما دیگه نمی خوام...

جامانده ها:
1- "به نام پدر" حاتمی کیا رو دیدم...فیلمای قبلیشو بیشتر دوست داشتم... انقدرها که فکر می کردم به دلم ننشست...ولی کلا من مرده ی مردای فیلماشم وقتی انقد عاشقانه با خانوماشون حرف میزنن...تن صدای پرستویی خیلی شبیه آژانس شیشه اییه...خصوصا اونجایی که با زنش درد و دل می کنه...
2- اون هفته نمایشگاه جهانگردی تو مشهد بود و کلی بازدید کننده داشت...من و دوستمم رفتیم یه سری اطلاعات راجع به گردشگری بگیریم که البته بیشتر از مجله و کتاب ، بازار چادرها و کباب پزهای مسافرتی داغ بود...خلاصه پس از مدتی به جهت جوگیری شاسکولانه و با تاسی از یکسری از جوادهای محترم و محترمه ، وسط اون همه شلوغی رفتیم جلو یه غرفه تا عکس بگیریم...من دیدم غرفه دار تبریز سرش گرمه تندی پریدم تو تا جلوی تابلو ایل گلی عکس بگیرم که یدفعه پام گیر کرد به صندلی و افتاد ... و برادر محترم چنان پاچه ایی از ما گرفت که سریعا دوربین مزبور را داخل کیف پرت کرده و عضویتمون در باشگاه جوادها رو لغو کردیم!
نمی دانم ها
● سنگ معلق هم راه !
در این سقوط بی انتها
مدارم خواهی شد آیا ؟
تا عمری به دور تو بچرخم ؟
جاذبـــــه از تـــــــو
دافعـــــه از مــــــن...
"نمی دانم ها"
.
.
.
نه
دیگه نه
دیگه نمی تونم...
.
.
.
جامانده ها:
۱- روی هر چی مشهدی خشک مقدس جانماز آبکش متحجر بالا میارم...
۲- منو با خودت ببر... من به رفتن قانع ام...
۳- بابک نمی دونی از این که دوباره برگشتی چقد خوشحالم...
۴- شنيدم خيليا تو دوران سربازی دچار ماليخوليا و خاله زنکی و برادر مردکی می شن...طفلکيا!!
سالن ۶
●
در تابوتی پارچه ايی می خوابم
و در تابوتی پارچه ایی از خواب برمی خیزم
گل های رنگ و رو رفته ی پرده تابوت من هرروز تکرار می شوند
در آسمانی که شب ها حسرت ستاره هایش را می کشم
و
هر روز رویای تو
تنها اتفاق تازه ی زندان من است
و اگر شبی به خوابم نیایی
به اندازه مرگ تو دلتنگ می شوم
" سالن 6"
.
.
.
آره دیگه یه جورایی داره این جوری می گذره
این روزا علاوه بر پایان نامه ام یه کار دیگه ام دارم... غرق شدن تو ابرام آقا نبوی به شکل زیر

جامانده ها:
1- از خدا به خاطر خیلی چیزا ممنونم... یکیش برگشتن توئه!!!
2- یه نامزدی داشتیم با یه آشتی کنون با یه عالمه حرفای خاله زنکی با یه عالمه فکر کردن به تو که الان اندازه 24 ساعت فاصله داری و از همه چیز بی خبری...
3- ۱ ماه مونده... برای خداحافظی با همه چيز... ۱ ماه ...
يه کم دلتنگی + ايتاليا
● در من سگ سیاهی ست که همواره رخ می نماید. همواره خودش را می نمایاند. پارس می کند ، زوزه می کشد ، یادآور زمستان های سرد می شود و مرگ را هر روز و شب به رخ می کشد. باور نمی کنی اگر بگویم ساعتها و روزها آخرین لحظه را حس کرده ام. همیشه میل به آخرین لحظه ها مرا به پای نبودن کشانده است. همواره شیئ برنده را بر رگ هایم احساس کرده ام و آنقدر ساده مرگ را دیده ام که گمان نمی کنی. هر آرام بخشی برایم یادآور مرگ است و باور نمی کنی اگر بگویم که لحظه های مرگ را خواستن من غیرقابل شمارش است.
"بوی تمشک وحشی"
.
.
.
این روزا حس بچه گيامو دارم! اون وقتايی که سواره کشتی وحشی پارک ارم می شدیم و واسه رو کم کنی تهش می شستیم و من محکم دستامو دور دستات حلقه می کردم ، هر سری که کشتی می خواست بیاد پایین من دلم هری می ریخت...مثل این روزا...من اینجا انگار سواره اون کشتیه ام! اما دستام خالی خالین و دلم با هر تکونش هری می ریزه...
.
.
.
جامانده ها:
۱- آقای دکتر به مناسبت تحویل کار پیشنهاد ترم پیششونو تکرار کردن و با دانشجویان عزیزشون تو فست فوود پرومــــــــــــــــــــا قرار گذاشتن... پنج شنبه ساعت 5/8 شب تو محوطه اش نشستیم و پیتزا خوردیم و خندیدیم و همه جا رو بهم ریختیم...اینم ثبت شد و رفت قاطی بقیه خاطره ها...این روزا عجیب دنبال جمع کردن این تیکه پاره هام...
۲- یه جورایی امروز آخرین امتحان بود...
۳- امروز ۱۸ تير بود...يادمون نره...
۴- اين پست ديروزم بود ...واسه همينم جامانده های ۳ رو نوشتم . آپديت شده بودم اما تو هيچ کامپيوتری سايتم نميومد در همين راستا دوباره فرستادمش...
۵- هــــــــــــــــــــــــــــورااااااااااااااااا ایتــــــــــــــــــــــــــــــــالیــــــــــــــــــــــــــا... دلم خنک اونايی که بخاطر تعريف من از ايتاليا مسخره ام کردن سوسک شدن...
انتظار از نوع تمشکی!
● انتظار گرم ، انتظار سرد
انتظار گرم ، انتظار پر جوش و خروش کسی ست که
می آید و زمانش را نمی دانی
و
انتظار سرد ، انتظار کسی ست که نخواهد آمد.
"بوی تمشک وحشی"
.
.
.
من این ترم فقط 1دونه امتحان تخصصی داشتم که چند روز پیش بود...استادمون یه کتاب و یه جزوه واسه امتحان داده بود انتشارات. منم 4 روز قبل امتحان رفتم خریدم و راه افتادم سمت خونه. سر کوچه چشمم افتاد به مغازه میوه فروشی و زردآلو و گیلاس و طالبی. خلاصه تا تونستم خرید کردم و با خوشحالی اومدم بیرون ! فرداش هرچی فکر کردم جزوه مو کجا گذاشتم یادم نیومد...تا این که بعد از 2 روز بی خیالی به این نتیجه رسیدم برم یه سر به اون میوه فروشی بزنم. همین که رفتم تو و خواستم سوال کنم چشمم افتاد به دیوار و با یه صحنه ی دردناک روبرو شدم...جزوه م 4 میخ شده بود به دیوار! و کلی از صفحاتش کنده شده بود...
نتیجه اخلاقی
یک دانشجوی خوب نباید علمشو به شکمش بفروشه!!!
.
.
جامانده ها:
1- اگه بدونید شنبه آمفی تئاترمون چقد رمانتیک شده بود! 13تا سی دی اردومونو + سفرنامه + یه عکس بزرگ که هممون توش بودیم بهمون دادن...همه توی حس غمباری بودن...باورم نمیشه...یعنی جدی جدی داره تموم می شه...
2- یه دختر خانوم با وقار یه تیکه خانمان سوز به یکی از پسرای کلاسشون گفته که باعث شده تعدادی انسان نما بر علیهش قرار بگیرن! این 4 سال تموم شد ولی اون یاد نگرفته که یه دختر خوب نباید انقد پسرا رو ضایع کنه!...لازم نیست زبونش انقد دراز و تیز باشه..اگه یه مقداری مثل بقیه دخترا چشم و ابرو هم بیاد زمین به آسمون نمی رسه... بهتره یه کمی هم لبخند بزنه...خیلی هم افتخار نیست که همه بهش بگن خدا زبونشو ام پی تری !!!خلق کرده!! و از همه مهمتر اصلا واجب نیست حق همه زنان عالم رو از این 4 تا گاگول کلاسشون بگیره...گذشت. .. و اون همچنان رسالتشو تا دقایق آخر حفظ کرده!!
ترانه علیدوستی!
●
تابناک دیدمت
در خیابان می آیی
بی نشان حضور وهمی
چنین شفاف
به کجا می روی!
.
.
.
هر وقت تو زندگیم به کسی خندیدم سریعا سرم اومده...واسه همینم اصلا اهل خندیدن به کسی نیستم...تا اینکه هفته پیش جلوی مقنعه یه قطره چسب ریخته بود و به شدت زشت شده بود منم هی اذیتش میکردم و میگفتم چرا نمی شوریش، مگه میشه پاک نشه و از این حرفا...خلاصه خدا هم مهلت نداد یه روز از حرفم بگذره، در حین خوردن یه گاز از یک پیتزا یک قطره سس ریخت جلوی مقنعه ام و هر کاری می کنم پاک نمیشه و خلاصه دوستم امروز همون قدر بهم خندید...نمی دونم خدا خواسته سوسکم کنه یا اونی که دعوتم کرده بود راضی نبود من بخورم!؟!
.
.
.
چه احساسی بهتون دست میده وقتی یکی بهتون بگه صدات مثل ترانه علیدوستیه! بعد اضافه کنه با همون تن صدای کمی مردونه و پایین شهری! در هر صورت من این حرفتو پای تعریف میذارم چون ترانه رو دوست دارم!
.
.
.
یه دوست خوب 30 تا مجله خوب واسم آورده که 3تاش کلی به درد طرحم می خوره! خیلی لطف داره چون با اصرار می خواد 30 تا دیگه هم واسه ام بیاره! واقعا در مقابل مرام بعضی از آدما آبجی لیلا حاتمیم کم میاره!
جامانده ها:
تابستون اومد...یه قدم دیگه دارم نزدیک می شم...بوی یکرنگی میاد...
کره زمين! من !جام جهانی
● کاش می شد
تمام شعرها را نوشت
مثل اینکه
من به تو فقط
ع
ا
د
ت
کرده ام
و تو
همیشه دروغ می گویی
کاش می شد از رودخانه گذشت
و
خیس نشد. "رسول یونان"
.
.
.
امروز داشتم به نقشه کره زمین نیگا می کردم...انگشتامو از اون ور دنیا کشیدم اینور و فکر کردم که چقد زود می شه رسید به اون طرف...و چقد روسیه بزرگه و چقد به همه جا نزدیکه...و دومنیکن چقد کوچیکه و چقد گم می شه و چقد آلمان اون وسطه...
داشتم با خودم فکر می کردم شاید من یه جزیره کوچولو از جزایر ملکه الیزابت بودم که از بقیه جا موندم و گم شدم...شاید هم...بگذریم...
.
.
.
جامانده ها:
1- دست بعضی از این بازیکنهای تیم ملی درد نکنه که ما رو از بی "اس ام اس" ایی نجات دادن...آخرین خبری که در این زمینه بدستم رسید این بود که قرار شده ترکا سند بزارن علی دایی رو از تیم بیارن بیرون
2- و من چقد همچنان از دیدن جام جهانی لذت میبرم و چقد هنوز ایتالیا رو دوست دارم و چقد وقتی بکهام و اوون رو میبینم شاد میشم و چقد از دریبلای رونالدینهو لذت میبرم و چقد دلم واسه خاطرات جام جهانی 1994 تنگ شده...
3- این مشهد یه جای درست حسابی عمومی نداره چند تا جوون برن بشینن فوتبال ببینن و شلوغ کاری کنن…کسی نمی دونه جای عمومی هست یا نه؟
4- آخرین جلسه هاییه که همون داریم پشت میزای دانشگاه می شینیم...دلم گرفته..دلم عجیب گرفته...راستی هفته بعد عکس شیرین کاری امروزم تو کلاسو میزارم...
فرار از هک!
● ميان ديدار و بازديد
اگر اميد نبود
ما مرده بوديم...
وای باورم نمی شه دوباره تونستم بيام اينجا بنويسم...از آخرين پستم نتونستم بيام تو سايت و مرتب پيغام می داد که رمزتون اشتباهه!!! انقد بهم فشار اومد که بعد مدتها ياد اين طفلکی افتادم و اينکه زودتر اسباب کشی کنم!خلاصه غصه هک شدن تو وجودم بود که بالاخره موفق شدم طی يک سری جون کندن های خاص وبلاگمو پس بگيرم... آخه انسان محترم من چه بدی در حقت کرده بودم...اين انصاف بود که خواننده های مشتاق منو نارحت کنی؟ در اين مدت چند پيشنهاد اکازيون بهم شد ازجمله اينکه: مطلبتو بده من بنامت بذارم تو وبلاگم يا بيا يه وبلاگ دارم توش ننوشتم تو اونجا بنويس يا وبلاگ من خالصانه مال تو... از همه دوستان به خاطر حسن نيتشون تشکر می کنم !!!
.
.
.
از غصه که بگذريم صحبت تولد اين آقا خوشتر است... من و اين بدقول موفق شديم طی يک همکاری صميمانه مجبورش کنيم پول خرج کنه و اگر بدونيد چقدر اون روز دست و دل باز شده بود...گرچه ما خيلی منتظر مونديم و ساعت ۳ سفارش پيتزا داديم ولی اين و اين و اين نيومدن... جای دوستان خالی خوش گذشت و خوشمزه بود و روان تيک!!! و پر از عطر و کتاب و مام و روان نويس و پيراهن و اسپری و خر!!! و ۱۰ نفر آدم...
جامانده ها:
۱- هر کی ميره پازل ۶۰۰ قطعه ايی می خره بايد فکر عواقبشم باشه...نصفه خونه در اشغالشه و منم مرتب در حال جوييدن ناخنام که چرا تموم نمی شه...
۲- به نظرم سربازی هم جزيی از زندگيه حتی اگه بهترين روزای عمر آدمو تلف کنه...
يکسال بی تو...
●
خودت نيستی صدات مونده
صدات چشمامو گريونده
.
.
.
يکسال از رفتنت گذشت...
.
.
.
جامانده ها:
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی...
من نقاش خوبی نيستم...
● هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند...
.
.
.
چرا این روزا داره خیلی چیزا واسم تموم می شه...خیلی چیزا داره واسم به آخر خط می رسه...تو هفته ایی که رفت 2بار تجربه ش کردم...بعد تو هوای بهاری این روزای خیابونم قدم زدم...حالا بمونه که انقد گیجم که 26 رو با 30 اشتباه می گیرم...اما هنوز هستم حتی اگه موقع عبور از یه جاهایی پلکامو محکم رو هم فشار بدم! یا بلند بلند ابی بخونم ! یا وقتی داره ضبط تاکسی شعر "من میگم یه وقتا گاهی ، پیش میاد یه اشتباهی" شادمهر رو میخونه با غیظ برگردم و به راننده بگم خاموشش کنه...من دارم از چی فرار می کنم؟.!.؟ از اینکه یه روزی صدات از ضبط خونه م پخش شه...وقتی فقط خودم می دونم اونی که داره عاشقونه می خونه تویی!!! یا اینکه از این نه ایی که گفتم پشیمون شم؟! سخته...حتی اگه تا آخر عمرم گوشامو محکم با دستام بگیرم...سخته!!! من نقاش خوبی نیستم ، هیچ وقت هم نمی شم...
.
.
.
جامانده ها:
1- نمی تونید تصور کنید چقدر وحشتناکه که یه آدم که اتفاقا مجله شهرداریها جمع می کنه با یه آدم دیگه که اتفاقا آبجی کوچیکه لیلا حاتمیه تو یه کوپه با هم قرار بگیرن و از تهران تا مشهد همسفر باشن و کلی ملتو از افاضاتشون بهره مند کنن و نذارن کسی بخوابه...
2- در جهت اثبات شجاعتم ساعت 1 شب فیلم "طالع نحس" رو به تنهایی دیدم و بعد هم به یک خواب آرام فرو رفتم...قابل توجه اونایی که بعد دیدنش شب پیش مامانشون خوابیدن 
3- واسه قبول شدنم تو ارشد و تایید طرحم تو گروه دعا کنید! اگه قبول شم پیتزا مهمون من
4- من از اون لباس خوشگلا که گلزار تو "آتش بس" می پوشید میخوام!
5- یاور همیشه مومن...
جوان نشاط جامعه !!!
● بی راهه رفته بودم
آن شب!
دستم را گرفته بود و می کشيد
زين بعد همه عمرم را بی راهه خواهم رفت...
.
.
.
ديروز ژوژمان و دفاع و از اين مسخره بازيا بود...بازم جناب دکتر اومدن و کارامونو نگاه کردن و تعداد شيت ها رو شمردن و به جنس مقواهای فابريانو و های لايت مو و لاک ناخن و... نمره دادن!!! پشت سرشم جناب مهندس اومد و به قيافه ها نگاه کرد و لبخند دخترا رو وارسی کرد و به اندازه شوخی هايی که بعد از کلاسش با پسرا ميکنه و يه عالمه لوس بازيه ديگه نمره داد.
اين ترم آخری واقعا داره حالم بد می شه! هرچی سعی می کنم از روش های سالم و درست نمره بگيرم ميبينم جواب نميده...انگار به کلی داره معيار نمره تو دانشگاه عوض می شه...حيف از اون همه وقتی که رو پروژه مون گذاشتيم ! اگه مثل بعضيا وقتمونو صرف چيزای ديگه می کرديم ۲۰ رو گرفته بوديم...
...
...
...
جامانده ها
۱-اين ترم معارف دارم! با يه استاد مزخرف که بيشتر شبيه صيغه خونای تو حرمه تا مدرس دانشگاه! اون هفته ۳ تا موضوع تحقيق پای تخته نوشت که فکم افتاد: جوان نشاط جامعه جامعه نشاط جوان نشاط جامعه جوان سلامت من واقعا نمی فهمم اين ۳ تا چه فرقی باهم دارن؟؟؟
۲- هفته معمار بر همه خصوصا معماريای طفلکی مبارک!
۳-ليلا حاتمی خيلی بازيگر خوبيه! احسانم خبرنگار خوبيه! منم که خيلی دختر خوبيم!
مهم ترين جامانده:
اين آفتاب پرستم خيلی خواننده خوبيه!!!! امضا: نبات بی جنبه
اردو!
●
به!به! اينم عکسای اردووو.... چقد خوش گذشت و چقد حال کردیم و چقد فاز داد هموووووووجوووووور! یه دوست پسر کاریه یزدی هم پیدا کردم که با این سنش کنار باباش کاسبی میکرد...ببینید سلیقه م خوبه؟؟؟

انقد راه رفتیم که نفس واسمون نموند...
اینم نمایی از پاهای خسته از پیاده روی من!!!
اینم یه نما از یزد!

باغ دولت آباد!

اینم دو تا عکس از زاینده رود اصفهان!


جامانده ها:
۱-هلاک شدم... آخيش... بالاخره درست شد...
۲-اعلام خبر غنی سازی اورانيوم توسط رئيس جمهور محبوبم در مشهد رو به همه ی مردم خصوصا مشهديهای انقلابی و خوش شانس تبريک ميگم! ايشاللا يه روزی هم نوبت غنی سازی جيب مردم بشه!!!
مسافر کوچولو!
● باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
باید عاشق شد و رفت...چه بیابانهایی در پیش است
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند:باید عاشق شد و رفت
بادها در گذرند... م.آزاد
.
.
.
خونه تازه از وجود یه سری موجود مزاحم به نام پسردایی ها که نذر کردن هر سال موقع سال تحویل کنار ما باشن خالی شده و من خیلی خوشحالم که میتونم هر جایی پا بذارم بدون اینکه یه کله از تو کمد یا پشت میز دربیاد.....
امسال کلی با وسواس دستچین کردم که خونه کی برم و خونه کی نرم که عیدی بگیرم اما کلی خورد تو ذوقم وقتی دیدم خونه بعضی از اونایی که تا پارسال جز عیدی بده ها بودن میرفتیم و اونا با یه لبخند مصنوعی میگفتن: ماشالا چقد بزرگ شدی؟دیگه خانومی شدی!راستی چند سالته؟؟؟ منم کلی تو دلم فحششون میدادم و میگفتم خسیسا من که میدونم منظورتون اینه که امسال دیگه بهت عیدی نمی دیم!اما این دلیل نمی شه هی حرف از زیاد شدن سن من بزنید! خلاصه به این نتیجه سیاسی-اخلاقی رسیدم که باز جیب مردم از سال پیش خالی تر شده و ممکنه همین چند نفریم که امسال دست به جیب شدن، سال دیگه در مورد زیاد شدن سن من نظر بدن!!! بی خیال ! اینا که مهم نیست...مهم جناب انرژی هسته ایه که حق مسلم ماست!!!
.
.
.
جامانده ها:
1-هرکاری ميکنم عکسای اردوم آپلود نميشه ...همين روزا رديفش ميکنم!
2- نوشته هات فوق العاده بود…نوشته های اون دفتر سیاه رو می گم…همونی که سه شنبه رسید!!!
3-عیدتون مبارک!
دانستنيهای کافی شاپی!!!
● پرنده سر به شيشه های پنجره می کوبد
به گمانی که هواست
و ما
سر به سنگستان باورها می کوبيم
به گمانی که رهايی اند... (مانی)
.
.
.
.
مکان: کافی شاپ
زمان: ۵/۴ بعدازظهر
موضوع صحبت: روانکاوی يک دوست!!!
طرفين ميز: سمت راستيه و سمت چپيه
فکر کنيد که دو تا آدم دارن در مورد آينده يه نفر نظرات کارشناسی می دن و در حال بيان نقاط قوت و ضعفشن بعد يهو يه صداهايی دوتاشونو از اون صحبت های رسمی و جدی می آره!
ديش
ديش(يه چيز ديگه بخونين شما )
بعد دوتاشون سرشونو پايين ميندازن...
اونی که سمت راست نشسته با هزار زحمت افکارشو جمع ميکنه و دوباره ادامه می ده...آره...داشتم می گفتم که خلاصه...راستی چی می گفتم؟
اونی که سمت چپ نشسته:داشتی در مورد کاراش می گفتی...
آهان يادم اومد! در مورد کارشم ...
اوووووم
(صدای بوس)
کات
اونی که سمت راست نشسته با حالت جدی:نميدونم چرا امروز تمرکز ندارم!
اونی که سمت چپ نشسته تو دلش: من که ميدونم چرا ولی بگذريم!
بعد دوتاشون يه لبخند کجکی بهم می زنن و دوباره ميرن سر اصل مطلب...
حالا بوی سيگار هم به فضا اضافه می شه...
حال تعداد اون صداها به اوج خودش رسيده ...
حالا دور تا دور اون کافی شاپ تنها ميز عجيب و خنده دار ميز اون دو نفره!
حالا همه با همديگه خوشن...
حالا همه سرشون نمی دونم چرا تو همه...
.
.
.
چند لحظه سکوت...
سمت راستيه به سمت چپيه...آره ديگه گفتنی ها رو گفتم! در کل خوبه...خوبه ...خوبه!
سمت چپيه:منظورت همون موضوع بحثه که خوبه؟
سمت راستيه: نه!خوبه که از اينجا پاشيم بريم بيرون!
نتيجه اخلاقی۱:اگه با هم تریپ لاو نداريد هيچ وقت نريد کافی شاپ چون هم تو ذوق ميزنيد و هم دچار مشکل بی تمرکزی ميشيد!
نتيجه اخلاقی۲: کافی شاپ ها ميتونن مثل سينماها! نقش های مختلفی رو در ابعاد بسته تر و تنگ تر بازی کنند
نتيجه اخلاقی۳:آدم ميتونه فيلم مستند چگونگی خر کردن پسرا و مراحل مختلف اونو تو کافی شاپ ببينه!
جامانده ها:
۱-ميرم اردووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو....دل همه آب...همشم بهم خوش ميگذره....
۲-هيچ انسانی به انسانی نميدارد روا آنچه اين فاميلها در حق ما می کنند با تشکر از تو که منو از بی تلفنی و بی ارتباطی نجات دادی...
۳-سخت نگير...اينجور با بغضم کنارم نشين...اين نيز بگذرد...قول؟؟؟
۴- روز جهانی زن مبارک...يه جمله تکراری...اصلا اين تبريکا و اين روزا چه فايده ايی داره...مگر اينکه بيشتر و بيشتر يادمون بيفته چقدر حقمون ضايع ميشه!!!
من بازم تهنام...
● شکرپراشکم نثارت باد…
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من….
انقد که این روزا دم در اتاق این مدیر گروه خوشگلمون واسادم حالم بد شده...این ترم جالبترین اتفاقات ممکنه واسه گروهمون افتاده و فرت فرت بچه ها رو می ندازن... کارگاه برداشت که به بدترین کارا زیر 13 نمیدادن امسال بچه ها رو با 5/5 انداختن... خلاصه اوضاع خیلی قاطی پاطی شده...اوضاع خودمم که بماند ... از دوست و آشنا و غریبه و فامیل ازم گله دارن....
جامانده ها:
-1 بازم والنتاین بود...امشب سجاد بودم .یه آقای حدودا 40 سالی با دو تا بسته بزرگ اومده بود تو گلفروشی تا تزئینشون کنه...تو کادو اولیه که یه طلق 1متر در 0.5متر بود 4 تا عروسک چپونده بود با هر شکلاتی که فکرشو بکنید...محشر بود ...جماعت دهنشون باز مونده بود که این آقا با این موهای سفید چه سلیقه ایی داره... بعد از اینکه تزئین طلق تموم شد نوبت رسید به بسته بزرگ دوم که اونم کم از اولیه نداشت...اصلا کولاک بود...اونم پر از عروسک و شکلات . گل و بسته طلا...هی همشم گل میاورد و میچپوند تو بسته ها...بعدشم گفت آقا کارتون تموم شد بسته ها رو فرستید تو ماشین ،چون یکی دیگه ام هست میخوام بیارم درستش کنید...بعد من در یک اقدام خاله زنکانه حساب کردم هر 2 ساعت با یکی قرار داره...ولی خدائیش آدم میخواد با چند نفر باشه باید سنت پیغمبرو حفظ کنه و مثل این آقاهه مساواتو بینشون رعایت کنه....
2- تازشم منم از یک نفر کادو یه شاخه گل گرفتم...با دوستم رفتیم گل بخره ،آقاهه پیرمرد بود منم هی شیرین زبونی کردم و اونم بهم گفت اکه از نیما و شاملو شعر بخونی معلومه خیلی زرنگی منم که خوراکم این چیزاست واسش شعر خوندمو اونم بهم گفت هر گلی دوست داری بردار...کادوئه من به تو...
3-سرتو بالا کن....یه کم بالاتر....نه...بالاتر....منو دیدی؟ من همین جام ....همین جا...به فاصله چند متر....میدونم منو ندیدی...چون سرت انقدر بالا نمیاد تا به من برسه...هیچ وقت...تا همیشه....
زمانی برای ولرمی(شايد)!!!
● يا سرد باش يا جوشان
چون اگر ولرم باشی
تو را از دهان قی خواهند کرد!!!
. (انجيل مسيح)
.
.
نميدونم چه مرگمه!همش دوست دارم تنها باشم تنها بخندم تنها راه برم تنها غصه بخورم...تنها تنها تنها...
حق با تو ئه يه چيزی ته اون حلقه ايی که اون شب دور چشمام بود هست اما غريب تر از اونيه که بفهمم چيه!اصلا چرا دروغ شايدم ميفهمم و خودمو ميزنم به نفهمی!!!مثل بچگيام مثل اون روزايی که از خيلی چيزا سر در آوردمو خودمو پشت بوته های نفهمی قايم ميکردم...مثل اون روزای شعر خونی و مشاعره و بچگيو بچگيو بچگی...
منم دلم ميريزه...منم ميترسم ...منم ميترسم...منم ميترسم از لحظه لحظه ی رقص مرگ وسط مرداب زندگيم...
جامانده ها:
۱-نميدونم بايد سرد بشم يا جوشان ولی بدجوری تصميم گرفتم از اين ولرمی در بيام!!!تو ميگی آدمای ديگه ميخوان تو هميشه جوش جوش باشی يا سرد سرد تا ازت لذت ببرن ولی من ميگم اگه هميشه جوش جوش باشی بخار ميشی و اگه سردسرد باشی منجمد ميشی!.....منم هی فکر ميکنم هی فکر ميکنم هی فکر ميکنم و هی روزا ميان و ميرن و من دارم تو اون راهه قدم ميزنم...
۲-اصلانشم من غصه ندارم و دپرسم نشدم! تازشم گفته باشم...
۳-من از ته تهای دلم دوباره دلم واسه اين استاده تنگ ميشه آخه!!!(اينم برای جلوگيری از چاق شدن مفرطت)
به بهانه يلدا!
● غمهايت به کوتاهيه يک لحظه!
شاديهايت به دارازای شب يلدا!!!
يلداتون مبارک!
.
.
.
جامانده ها:
۱-طبق عادت مالوف هر ساله بازهم آنفولانرا شدم و يک هفته تو خونه موندم...اونوقت تصور کنيد که مجبور بودم هی سوپ بخورم(البته هنوزم مجبورم چون دماغم همچنان آويزونه!) اونم چه سوپايی تصور دوبارش تنمو ميلرزونه!وووووووييييييييی!!!!!
۲-تو وسط سرمای اين شهر امشب خيلی برام پناه بودی...خيلی...
۳-هميشه شبای يلدا يه جوريم...انگار غصه های دنيا هری ميريزه تو دلم...قدر با هم بودناتون تو شب يلدا رو واقعا بدونيد!خوش باشيد!
۴-چرت و پرت نوشتم ولی ميخواستم حتما آپديت کنم!اونم تو آخرين شب ماهی که خيلی خيلی دوستش دارم اونم تو آخرين سال دانشجوييم!!!
و السيت هم تموم شد!!!
● بالاخره اين نمايشگاهی که اينقدر اين بچه واسش واحد حذف کرد و جون داد تموم شد...
و حالا گزارش نمايشگاه خطاب به اونايی که نيومدن ببينن:
خبر۱: وبلاگ نويسان مشهدی رتبه نخست تزئين غرفه را کسب کردند
توضيح۱:وای جاتون خالی از لحاظ تزئين و نورپردازی و اين صوبتا ما يه سر و گردن از بقيه فاصله داشتيم(بالاتر يا پايين ترش بماند)
خبر۲: غرفه وبلاگ نويسان مشهدی رتبه نخست تعداد بازديدکننده را به خود اختصاص داد
توضيح۲:اوف اوف !!!چه قدر بازديدکننده...چقدر تعريف و تمجيد (بالاخره تواناييه ديگه)
خبر۳:دولت نسبت به همبستگی پيوسته و فراوان ميان ۱۰۰ نفر بلاگر مشهدی که حضور داشتند ابراز نگرانی کرد
توضيح۳:خوب بالاخره يه ۱۰۰نفری بصورت ثابت هميشه حضور داشتند و پشت تمامی مسئولين کشوری و لشگری رو لرزوندن.
خبر۴: وبلاگ دخترخوابگاهی به جرم نشر اکاذيب توهين به مقدسات و نشر اکاذيب تا اطلاع ثانوی مسدود می گردد.
توصيح۴: خواهشا اونايی که غرفه رو ديدن زياد رو حرفام فکر نکنن(خصوصا قابيل)
جامانده های حواشی نمايشگاه
۱-واللا به خدا دانشگاه انقدر به موهای ما گير نميده که تو السيت امسال خواهران نهی از منکر به ما گير دادن...تو دانشگاه و نمايشگاه که نشد حداقل خدا کنه تو ..يشگاه اختيار پوشش رو کلمون با خودمون باشه..
۲-تو قسمت کامنت هايی که بازديدکننده ها رو ديوار مينوشتن يه جمله يکی نوشته بود که من يکيو کشت از خنده. نوشته بود:عجب پسرای مامانی هستن اين بلاگرای مشهدی ...قضاوت آزاد است...
۳-آرين خطاب به بچه ها:
نقی جان تو ميری از طرف فلانی جايزه بگيری:نه!!!من تو آخرين پستم راجع به آزادی بيان نوشتم...
صغری جان تو چطور؟ من که ميدونی يکسره تو پاچه احمدی نزادم.
قلی جان تو چطور؟مثل اينکه مطلب آخرمو نخوندی...
تقی جان؟......
کبری جان؟......
نتيجه گيری اخلاقی۱:بلاگرا با قلمشون همش مشغول سيخ زدن به اين و اونن.
نتيجه گيری اخلاقی۲:عمه تو بفرس بره جايزه بگيره.
نتيجه گيری اخلاقی۳:بلاگر طفلک غريبی ست نازنين!!!!!!!
۴-من از ديدن همه اونايی که دوس داشتم ببينمشون و نديده بودمشون خيلی ذوق زده ام...
روز ميلاد و يه عالمه سوپرايز+پست يکی مونده به آخر!!!
● اين يه سالی که پريد
از فراز سر من
و فرو رفت در بطن سالهای قبل
و حسرتش مثل خوره افتاد به جانم
خبر بالا رفتن سن مرا با خود خواهد برد به شهر
همه ميدانند
همه می دانند
که من از پی آن روزهای تحويل کار
:روز تولدم:
را ديدم
و از دست دوستای دوروبرم
کادوهای خوشگل چيدم
همه ميترسند
همه می ترسند
اما من از بالا رفتن سنم نترسيدم
وبه پير دخترها پيوستم 
سخن از تولد و کيک و رقص است
و کادوهای روز ميلاد
و چشم انتظاری برای گرفتن هديه های بيشتر
و دختری که از ۲۰ گذشته
و به فکر فوت کردن شمع هاست!!!!!!!!
جامانده ها:
۱-ممنون !!!!انقدر زياد که نميتونم دادش بزنم.........خيلی مهربونيد و البته سوپرايز!!!!!!با تشکر دخترخاله خجسته
۲-ميرم از پرشين بلاگ با يه کوله بار خاطره!!!!!
۳-الان آدرس جديدمو نميذارم.....يه پست ديگه دارم و بعد کوچ ميکنم!!!!!
۴-دوباره سپاس!!!!!!!
فقط همين!!!
● يه سال ديگه هم گذشت...دختر خوابگاهی رفت تو ۳سال!!!
.
.
.
فقط همينو ميخواستم بگم...
جامانده ها:
استثنا اين پست جامانده ها ندارد!!!!!!!!!
اس ام اس ، هتل ميثاق ،۸۳نماها و کان لم يکن
● پروانه
رنگ بالهايش را از ياد برده است
پرنده
آوازهايش را به ياد نمی آورد
دعا کنيد!!!
سطرهای عاشقانه از يادمان نرود...
(حافظ موسوی)
پريشب حدودای ساعت ۱ شب از موبايل يکی از دوستام بهم اس ام اس زده شد با اين مضمون که چيکار ميکنی و چه خبرا؟ منم که از دستش حرصی بودم شروع کردم به رو کردن يک سری مسائل شخصيش و گفتن اينکه چرا فلانيو سر کار گذاشتی و آخرش هم فرستادن چند تا جک غير اخلاقی!!! بعدش هرچی صبر کردم ديدم جواب نمی ده! نوشتم چته...يه دفعه برام يه اس ام اس اومد به اين مضمون:
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!i am sorry...i am reza
وای !!! دود از کله م بلند شد...از شانس من دوستم با دوستای خانوادگيشون رفته بودن بيرون و موبايلش دست پسر يکی از دوستاشون بود و اونم چون منو ميشناخته خواسته بود يه احوالی بپرسه!!!!!!!اونوقت من خل آبرو جفتمونو بردم.........خلاصه يه چند روزيه بد جوری شطرنجی شدم....
جامانده ها:
۱-افطاری آخرين سال دانشجويی به صرف پلو مرغ ذر هتل ميثاق مشهد برگزار شد...جايی که اولين همايش دانشجوييمونم توش برگزار شده بود...شايان ذکر است در اين همايش عده معدودی از ورودی های ۸۳نما طبق معمول و سنت ديرينه اقدام به بی ظرفيتی نموده و در حاليکه دماغشان را بالا گرفته بودند مشکلاتی را بوجود آوردند...(منو واسه اين افشاگريها دعوا نکن خواهشا)...گفتنی ست يک مقام آگاه در دانشگاه همه جا رو پر کرده که من با گروه مافياييم قراره بچه ها رو بکشونم ۱*۲...که من از همين تريبون اين قضيه را تکذيب و کان لم يکون اعلام ميکنم....
۲-من نميدونم چرا نميفهمم اين کان لم يکن يعنی چی...آخه از خراب شدا دستگيره دستشويی ها تا تعليق انتخاب واحد به کار ميبرنش....
۳-اولين ماه آخرين پاييز چهارمين سال دانشجويی هم تمام شد.......................
باحالترين عروسی دنيا!!!
● زنگ صدات مثل لالاييه
برق چشات شب مهتابيه
.
.
.
وای که نميدونم چی جوری بگم چقدر خوش گذشت...خلاصه نه پا برامون مونده نه گلو...۶تا ماشين ۶صبح از مشهد راه افتاديم و انقدر تو راه واساديم و خوش گذرونديم که ۷ شب رسيديم گرگان...بعد تا بجنبيم بريم آرايشگاه ديديم همه آرايشگاه ها بسته شده اونوقت مجبور شديم با همون قيافه هفل هشت بريم حنابندون...وای وای..صبحش تا ظهر رفتيم ناهارخورانو ماشينارو نگه داشتيم و کلی رقصيديم و بعد واسه ناهار رفتيم اکبر جوجه!!!و بازم خوش گذرونديم تا عروسی...
عروسی خيلی باحال بود تا ۴ صبح يکسره رقصيديم ...از ايرانی گرفته تا قاسم آبادی و لزگی...ماها يه گوشه رو قرق کرده بوديم و شلوغ بازی در مياورديم.انقدر شر بازی کرديم که خواننده هر چند وقت يه بار می گفت به افتخار بچه های مشهد!!!
عروس و داماد هم که همش پيش ما بودن و می رقصيدن...بعدشم واسه عروس کشون رفتيم ناهار خوران...وای که چقدر باحال بود...
فردا صبحش هم رفتيم آشوراده و قايق سواری...کنار ساحل ضبطو زياد کرديم و بازم رقص...ملت همه دور ما جمع شده بودن...
دوباره حرکت کرديم و تو جاده بندر ترکمن واسادیم و اين دفعه کلی رقصيديم...هر کسی رد ميشد يا برامون بوق ميزد يا يه قری می اومد.(اين قسمت از عروسی بيشتر خوش گذشت)
بعدشم رفتيم ۱۰۰۰پيچ و تمشک خوری...خلاصه هر جا که پا ميذاشتيم اونجا رو بهم می ريختيم و همه رو به رقص می کشونديم...عصر هم که رفتيم خونه دوباره حاضر شديم ورفتيم پاتختی...و دوباره شبش با عروس وداماد رفتيم تو هرم جنگلای گلستان...
خلاصه هر چی بگم کم گفتم ...يه گروه توپ بوديم با يه عروس و داماد باحال که جفتشون برامون يه اندازه عزيز بودن...
ايشاللا از اين عروسيا وسفرا نصيبتون بشه...
جامانده ها:
۱-ساعت ۴صبح ارکسترا داشتن جمع ميکردن برن که عروس خانوم دست خواننده رو چسبيده بود و التماس ميکرد چند تا آهنگ ديگه هم بخونه!!!
۲-اين ترم انقلاب برداشتم ...دارم بالا ميارم...يارو يه ملاست که فقط شر ميگه...
۳-دوباره ماه رمضون شد و من همش خواب ميمونم...
مربای آلبالوی بی ربط!!!!
● مربای آلبالو در يخچال
کافر شد
به
آيين انجماد....
.
.
.
مشهد امروز يعنی يه ليوان شربت سن ايچ
مشهد امروز يعنی يه کاميون بستنی مجانی
مشهد امروز يعنی شيرينی سرای نورالقائم با اون همه زلم زيبو
مشهد امروز يعنی کرايه تاکسی صلواتی
مشهد امروز يعنی يه لبخند خنده دار گوشه لب مردم
مشهد امروز يعنی يه عالمه چراغونی بی سليقه
مشهد امروز يعنی اين جمله الکی (گر تو شکيب داری...طاقت نماند مارا)
و هزار تا چيز ديگه
.
.
.
بگذريم...
جامانده ها:
۱-اوف اوف عروسی...ديدير ديدام عروسی...ميخوام برم عروسی ...
۲-پی نوشت مطلب بالا عرض کنم که باز اين شيوا يک سری نقشه هايی داره تو سرشو قراره يک سری آدمو اغفال کنه واسه همين هی داره واسه خودش خرج ميکنه...ای ....
۳-خاطرات شمال محاله يادمون بره...مطمئنم...
۴-اون شعر بالا به هيچی ربط نداشت...فقط واسه دل بعضيا اينو نوشتم اينجا...
برق ۳۰۰۰ولت يا چراغ موشی
●
اي آيه مكرر آرامش
مي خواهمت هنوز …
آري هنوز …
درياي آرزو …
در اين دل شكسته ي من موج مي زند …
راهي به دل بجو …
.
.
.
الو سلام
سلام
حالتون خوبه … خسته نباشيد…
مرسي ..شما؟
من … من… شما منو يادتون نمياد يعني؟؟؟
نه متاسفانه … شما؟؟؟
من خوب محمد رضام ديگه!!!
ببخشيد … كي؟؟؟
من خواهرزاده صاحبخونتون بودم..يادتونه 7 ماه پيش مشهد سرباز بودم و مي اومدم خونه خاله م …
اوه
… آه… آها يادم اومد… بله… احوال شما… كاري داشتيد؟
حقيقتش كار كه زياد دارم اما ايشاللاه سر فرصت ميگم … البته الانم يه كاري دارم..
بفرماييد …
ميشه … مي دونيد چيه ، من عروسي داداشمه ميشه واسه عروسيش بيايد تربت…
جان!!!كجا!!!
خوب عروسيه ديگه … چه اشكالي داره… من با خاله م اينا قرار گذاشتم بيان دنبالتون… با هم بياين… تازه باعث آشنايي بيشتر با خانواده م هم ميشه…
لطف كرديد … ايشاللاه خوشبخت شن…
پس مياين ديگه
خير آقا … من اصلا مشهد نيستم…
ولي من منتظرتونم …
تخ …
پسره ي پررو … از اون خل تر خالشه كه شماره منو بهش داده…
البته اين داستان با تماسي از جانب خواهر محمد رضا خان هم ادامه پيداكرد كه الا و بلا شما بايد بيايد عروسي …
من نميدونم بعضي اوقات ملت ميزنه به سرشون به خدا …
بدين سان من دريافتم همگان را برق 3000ولت ميگيرد و مرا يا چراغ موشي ويا سگ تازي …
.
.
.
جامانده ها
1-تومشهد رسم بوده از قديم قديما دختر پسرا رو بالا سر حضرت عقد ميكردند و با كلي صلوات و ثنا بدرقشون ميكردن …
خوب از اين به بعد هم مد ميشه هر جلسه ايي هر مديري ميخواد بذاره اول همه كاركنا و وزير وزرا و … بياره بالا سر حضرت تا با صلوات و ثنا برن دزديشونو در پناه امام هشتم شروع كنن…
2-چقدر جالبه كه كابينه دولت همه يه مهر استاندارد رو پيشونيشون و يه ايزو 9002روي … شون دارن…
3-هيچ وقت تو زندگيم به كسي تهمت نزدم و عيب كسيو به رخش نكشيدم … اين روزا عجيب از عاقبت بعضيا ميترسم… چون ميدونم خدا چشماش نكته سنج تر از اين حرفاست… بگذريم…
4-سكوت سرشار از ناگفته هاست …
فرصتی برای آپديت
●
سلام....
اوف بالاخره تابستون منم شروع شد و این تحویل کارای لعنتی رفت پی کارش...
انگار بعد از پست قبلیم آه دولت احمدی نژاد پاچه منو گرفت و من دیگه نتونستم اپدیت کنم....
باید یه عالمه تبریک بگم :
اول سالگرد وبلاگ آرین و دات کاميش و اينکه اگه دستم بهش برسه خفش ميکنم...
دوم عروسی همکارای سابق به خصوص خانوم رئیس
سوم عروسی صميمی ترين دوستم
چهارم تموم شدن کارام
.
.
.
.
.
من خواستم که هیچ حرفی را نگفته نگذارم
سگ ها پارس میکردند. آنها جامه ی مرا پاره کردند. مرا جویدند استخوان های مرا به دندان کشیدند ...
هرگز بعد از آن شب مهلتی برای آنچه بر من گذشت به دست نیامد ...واژه ها در من ماندند در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز واژه ها در وجود من بستند...
متن بالا مال کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"نادر ابراهیمی...بعضی از جاهاش انگار مال دل منه...
جامانده ها:
1-میخوام کلی جبران آپدیت نکردنا رو بکنم و به همه دوستام که انقدر دلم براشون تنگ شده سر بزنم....
2-راستی فهمیدید عامل وبا چی بود دیگه نه؟ خدا کنه باز آه احمدی نزاد پاچه منو نگیره....
۳-داره کم کمک درست ميشه....
حقيقت گم گشته
●
چه چيز را مي حويم ؟چه چيز؟
هيچ
جز حقيقتي كه گم گشته است
جز حقيقتي كه ديگران گم كرده اند.
هميشه رنگها فرهنگ ها را مي آزارند
و راهزنها مسافران را
آنگه كه هنوز در خيالهاي جاري خود شناور بودم
آسماني پر ستاره ميديدم
آن روز كه آن پير فرياد ميزد و ما نسنجيده تكرار
در حصار بسته ذهن خود
اينگونه معنا مي كرديم:
"افكار بهتر
فرداي بهتر
دنياي بهتر"
و خندان مي رفتيم به سوي وسعتي خيالي و
در پيش
ندانسته گل ها را در زير پايمان له كرديم
و گفتيم
"تا شهر آرمان راهي نيست"
پيكار پايان يافت
شهري كه ما رسيديم
آرمان نبود
بر بالاي آن نوشته بودند:
"توهم"
بادي كه از دروازه اش مي گذشت
سرشكستگي ها را فريادها ميكرد.
آن زمان، رنگ ها ورهزن ها
آن رهزنها كه از گردنه ها همره ما شدند
بر توهم آرمان نوشتند
و
دروازه هاي شهر را بستند
تا باد
سرشكستگي ها را فريادها نكند
در جايي كه رياست را رهزنها بر عهده دارند
و قضاوت را هم
ديگر سخن از حقيقت ،خطاست
بايد اينجا نقاب زد
در شهري كه خورشيد را به خاطر نورش
در پشت پرده عريض شب
زندان كنند
وستاره هاي آسمان را
در پشت ابرهاي بدي
ديگر عدالت چگونه زيست كند؟
چگونه؟
چه چيز را ميجويم؟چه چيز؟
هيچ جز حقيقتي كه گم گشته است
جز حقيقتي كه ديگران گم كرده اند.
و يافتم:
"سال هاست كه مرده است ..."
سال ها...
.
.
.
جامانده ها:
1-اين شعر مفهوم همه چيزو گفت...
2- دوباره بايد دنده عقب حركت كنبم...400سال به عقب!!!
volvere
●
volvere
proque volvere es lo que quiero
volvere
hoy me he mirado en el espejo
he visto tanto vacio
volvere
porque yo te necesito volvere
enrique
باز خواهم گشت
چرا كه بازگشتن همان چيزيست كه می خواهم
باز خواهم گشت...
امروز در آينه خودم را ديدم
خلا عظيم و دلتنگی هولناكی را ديدم
باز خواهم گشت
چرا كه به تو نيازمندم
باز خواهم گشت...
جامانده ها:
اين وبلاگو به خاطر اينكه اين همه دوست مهربون بهم داده كه تو سخت ترين شرايطم با هامن خيلی دوست دارم از همتون ممنون.
واسه تو که۱۶۸ساعته نيستی...
● همه رفتن كسي با ما نمونده
كسي خط دل مارو نخونده
همه رفتن ولي اين دل مارو
همون كه فكر نميكرديم سوزونده…
.
.
.
نامرد چي جوري دلت اومد…آخه مگه مردن به همين آسونياست.به همين آسوني كه از خونه بري و بگي 1ساعت ديگه برميگردي…الان 168ساعت از اون 1ساعته گذشته اما نيومدي…عوضش ما همه اومديم پيشت.حتي من …حتي من كه فكر نمي كردي يه قدمم برات بردارم درسمو ول كردمو اومدم…آخ آخ نامرد…تو كه پدر ما رو دراوردي.اون هفته همين موقعها بود كه رفتي نه؟ نامرد جوابمو بده…آره همين موقعها بود…همين موقعها بود…آره…
آتيش گرفتم بچه ،آخه اين ديگه چه بلايي بود.خدا منو از دل مرگ كشيد بيرون اما 3هفته بعد تو رو فرستاد …بي خيال …بس كن اين بازي مسخره رو…خيلي خوب اين دفعه حق با تو ، قبوله…اصلا ناراحت نيستم از اينكه توپمو با دندونات گاز زدي و تركوندي…بابا اصلا به هيچكيم نمي گم تو كفشامو تو باغچه خاك كردي…اگرم هركي پرسيد كي تو لاستيكاي ماشين بابا ميخ فرو كرد من نميگم تو بودي…لعنتي حرف بزن ديگه…ببين من چه مهربون شدم…آخه عوضي كي به تو گفت بري بميري…هان…
خسته شدم.ديگه حالم داره از اين همه مصيبت به هم ميخوره…آخه تو ديگه چرا!!!من به همه گفتم كه باورم نميشه.هنوزم ميگم اينم يكي از اون بازياي مسخرته كه قراره اذيتمون كني…ولي نميدونم چرا بابات انقدر جدي گرفته…
مهدي ماشين عروس رو كه ديدي آورده بوديم با خودمون،بابات گل زده بود ،ميگفت عروسيته…ظرف حنا رو هم كه ديدي…حتما تو هم خندت گرفته…ديدي تازه ديروز هم بابت رو قبرت قند شيكوند…منم يه عالمه جيغ زدم،ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم خيلي بازيت داره طولاني ميشه ها…انقدر سرعتش زياد شده كه من داره سرم گيج ميره…بسه بسه بسه بسه بسه…………
نكنه راست راستكي مردي بچه…نه…ولي نه،مگه نميگفتي تا تورو خاكت نكنم نميميرم.من كه زنده ام پس تو نمردي…من نمي فهمم چرا همه باورشون ميشه…چرا بابات انقدر خودشو ميزنه،چرا مامانت حالش بده،چرا بابا انقدر خميده شده…چرا تا ميام ياد بچگيامون بيفتم همه شكلا تيره و تار ميشن…چرا منو فرشته انقدر تو بغل هم گريه كرديم…چرا بابا زار ميزد و ميگفت همين روزاست كه كارت معافيت برسه…چرا دوست دخترت اون جوري افتاده بود رو قبرت و عكستو ميبوسيد…آخ لعنت به اين دنيا…لعنت به اين زندگي…لعنت به اين خاطراتي كه عين خوره افتاده به جونم…لعنت به تو ، به تو،به تو…
همه رفتن كسي با ما نمونده
كسي خط دل مارو نخونده
همه رفتن ولي اين دل مارو
همون كه فكر نميكرديم سوزونده…
تو هفته گذشته يكسره همين شعرو ميخوندم…اونوقت يه حس غريب ميومد سراغم…ديدي ولي اين دل مارو همون كه فكر نميكردم سوزونده…يادته ميگفتم هر كاري كني نميتوني دل منو بسوزوني…من كه جزغاله شدم نامرد…نامرد…نامرد…
ميبيني هنوزم مثل اون موقعهام ..فكر نكن حالا كه همه ميگن مردي و ديگه نيستي من اخلاقم با تو بهتر ميشه…
آخ…اونجا تاريكه تاريكه تاريكه…خداااااااااااا…تو كه از تاريكي ميترسي بچه،پس چرا موندي ، بيا ديگه…
آقا ديگه مسخرت نميكنم.نميگم مرد نيستي…نميگم از تنها موندن ميترسي ،قبوله ،قبوله،قبوله…
ببين اگه بخواي بيشتر كشش بدي ديگه نازتو نميكشم…تو چته آخه…پس چرا جوابمو نمي دي…هان…
مثل اينكه راست راستي قهري…
نه واسا يه چيز بگم كه آشتي كنيم…اصلا خيلي خوب ارگ ميزني..اون موقعها نگفتم چون ميخواستم حالتو بگيرم، اما حالا ميگم…خوبه…
آخ نامرد بسه…
بابا گفت اين سومي بود كه اينجا گذاشتيمش…
ولي من باورم نميشه…
ولي من باورم نميشه…
ولي من باورم نميشه…
.
.
.
از مرز خوابم مي گذشتم
سايه تاريك نيلوفر
روي همه ي اين ويرانه ها فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد...
من زنده ام...
● چقدر تو اون لحظه نزديك و قابل لمس بودي....
من تمام اون لحظاتی که ماشین می چرخید و به هیچ وجه وانمیستاد داشتم فاصله بین مرگ و زندگیو تجربه میکردم و با تمام وجودم حس کردم که مرگ چقدر به ما نزدیکه...
تمام مدتی که ماشین ملق میزد و خورده شیشه ها با شدت می خورد تو صورتم...
تمام مدتي كه حتي با وجود كمربند ايمني يه عالمه فشار به پشت و سرم مي اومد....
تمام مدتي كه فقط انتظار ميكشيدم ماشين وايسه...
و از اون بدتر لحظه ايي بود كه ماشین واساد و مردم داد میزدن الان منفجر میشه و من کمربند ایمنیم باز نمیشد...
وای که چه حسیه تجربه مرگ...
...
هنوزم باورم نمی شه زنده ام...
از راننده های آمبولانس تا پلیسایی که هیچکدومشون باورشون نمیشد من از صندلی عقب اون ماشین مچاله شده بیرون اومدم و جون سالم بدر بردم...
حتی وقتی ماشینو برای کارای بیمه بردن همه می گفتن از اون تصادف کسی زنده مونده؟؟؟
با هيچ منطقي نمي شه توجيه كرد...تو لباسا و كفشم پر شيشه بود اما من هيچيم نشده بود...
با وجودچند روزي که از تصادف گذشته اما من اون صحنه مرتب تو ذهنم مرور میشه...
فكر ميكرديم تجربه است اما حماقت بود...
...
یه آقایی گفت:کاری که شما دو تا دختر با این ماشین کردین 10 تا مرد جنگی با پتك هم نمی تونستن بکنن...
...
5تا جدول كنار خيابون خورد شده ...تير چراغ برق هم افتاده...درخت كنار تير هم شكسته...و با تمام اين اوصاف من از اون ماشین مچاله شده بیرون اومدم...اونم در حالی که از اون ماشین هیچ قسمت سالمی باقی نمونده ...
هميشه دوست داشتم يه تجربه ملموسي از تصادف داشته باشم اما هيچ وقت فكر نميكردم انقدر ملموس باشه كه بخواد منجر به مرگم بشه...
و
و
و
خدايي كه در اين نزديكيست...
جامانده ها:
1-نميدونم چرا اين 2تا اتفاق بد تو يك زمان واسه جفتمون افتاد...انقدر كه فرصت دلداري به همو پيدا نكرديم...
2-من فقط تو رو دارم ، به خاطر اينكه گذاشتي چند روز ديگه هم زنده بمونم ممنونم...
3-راستي جواب سوال دفعه پيشو هيچكي درست جواب نداد...
يک سوال؟؟؟
●
مي گن تو يه فصلي ممكنه فيزيولوژي بدن تغيير كنه....
ميگن تو بهار اين امر شايع تره...
ميگن تو مشهد مرسوم تره...
.
.
.
...
حالا بي توجه به موارد بالا اگه گفتيد شجاع ترين خانوم تو مشهد كي مي تونه باشه!!!؟؟؟
3نفر از كساني كه به اين سوال پاسخ درست و دور از بي ادبي بدن ميتونن يا بي خيال جايزه شن و يا به مدت 1سال از خدمات دندان پزشكيه مسواك به صورت رايگان استفاده كنن!!!
...
جامانده ها:
1-من فقط تو رو دارم .پس هيچ وقت فكر نكن اگه يه كم كمتر نگام كني دلم نمي شكنه...
2-يكي از جذاب ترين حالگيري ها اينه كه به دوستتون كه تاره موبايل خريده و روي ويبره كذاشتن موبايلو بلد نيست موقع كركسيون با يه استاد بداخلاق 1000بار زنگ بزنيد تا به يك صورت ناجوانمردانه طرف ضايع شه...
3-يادم نرفته امروز هفتمين سالگردت بود...
بشنويد...
●
لحظه من در راه است
و امشب بشنويد از من
امشب سري از تيرگي انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندي به فراترها خواهد ريخت...
كه چشمانش گام مرا روشن مي كند
كه دستانش ترديد مرا مي شكند
پاروزنان از آن سوي هراس من خواهد رسيد...
(سهراب سپهري)
.
.
.
اين روزا انگار حسابي بساط ازدواج و عشق و عاشقي گرمه...من نمي دونم چي شده كه پسراي متولد 63كلاسمون انقدر فعال شدن و البته معرفتي كار ميكنن و با دوست دختراشون مزدوج مي شن!!!ما هم كه هر روز با لاو شدن عده ايي ديگه از بروبچزمون روبرو ميشيم...چه ميشه كرد بالاخره بايد از محيط دانشگاه نهايت استفاده رو برد...
.
.
.
جامانده ها
1-خودتم خوب ميدوني ،من فقط تو رو دارم ،پس حرف از حالگيري نزن...
2-من فقط مي خواستم باشي اين ور و اون ورش اصلا مهم نيست... از اين كه يه جايي همين نزديكي هستي خوشحالم...
3-اي بي معرفتا!!!تنها تنها!!!
4-از يك عدد آقاي همكلاسي به خاطر حمايت از من جلوي يك عده لات ممنونم...
5-خيلي خيلي دوست دارم برم نمايشگاه كتاب اما نمي شه...
زندگيه...
● پژو ۲۰۶تیپ۵ تو زندگيه...
جاده طرقبه زندگيه...
سرعت ۱۸۰تا زندگيه...
عنبران طرقبه زندگيه...
هاشميه زندگيه...
موبايلای رنگاوارنگ دوربين دار زندگيه...
اين همه انگيزه زندگيه...
قورباغه رو قورت بده زندگيه...
عوض کردن زندگی تو زندگيه...
فکر کردن به چند ماه ديگه زندگيه...
جامانده ها
۱-ببينيد کی بهتون گفتم...بعدا نگيد زندگی بدها!!!
۲-و من بين ۲ قسمت شهر نصف شده ام...
۳-زندگی سيبی ست...گاز بايد زد با پوست...
و اما کودکی!!!!
●
ديشب از اون شبايي بود كه تا صبح منو و خواهرم تكرار خاطرات مي كرديم…داداشم ميخواست بدونه خاطرات بچگي ما چي جوري بوده…ما هم كه يه كلمه مي گفتيم 1ساعت مي خنديديم…شر بازي نمونده بود كه من يكي نكرده باشم و طبق معمول خواهرم گله مند بود و مي گفت كه من هميشه واسه كاراي بد گولش مي زدم و اونم بعدا چون بزرگتر بوده از طرف مامانم تنبيه مي شده…خوب ما 3تا پسردايي همسن خودمون داشتيم كه يه جاي ديگه زندگي ميكردن و ما تمام تابستونا با هم بوديم و تقريبا تموم خاطراتمون با اونا گره خورده…
محمد هميشه مي خواست قهرمان باشه واسه همينم هميشه خدا خالي مي بست …يادمه يه بار گفته بود يه مشت زني تو دنياست كه چون مسلمون شده دستاشو دشمنا قطع كردن…بعد كه ما كلي ناراحت شديم و پرسيديم حالا چي شده گفت:خوب انقدر براش دعا كردن الان 2تا دست كوچيك جديد در آورده…گرچه هر دفعه ما دروغاشو رو مي كرديم ميگفت خوب اينارو پسر خالم گفته بود به من چه!!!
مهدي برعكس الانش اون موقع ها خيلي مطيع بود و ما هميشه ازش كار مي كشيديم …ولي خداييش خيلي باحال بود و هميشه 4ساعت بهش مي خنديديم…
حامد هم كه يكي يدونه بود و آخر غرور …با اين يكي روزي 100دفعه دعوام ميشد…
من اون موقع ها هم حس رييس بازيم خيلي زياد بود و انقدر از اين بيچاره ها كار مي كشيدم كه خدا مي دونه …اگه فوتبال بازي ميكرديم من بايد كاپيتان ميشدم…اگه جنگجويان كوهستان بازي ميكرديم من بايد لينچان ميشدم…الان كه فكر مي كنم اون موقع ها ابهتم خيلي زياد بود!!!
حيف …
يادمه اون موقعها محمد دوست داشت نمكي بشه …هرچي دايي بيچارم تو گوشش ميخوند كه حداقل جلو مردم آبروداري كنه ،اون به روي خودش نمي آورد و مي گفت:هيچ كاري تو دنيا اندازه پلاستيك و دمپايي پاره فروشي خوب نيست…
حامد مي خواست دكتر شه تا پوز يكيو بزنه …
مهدي هدف خاصي نداشت …فقط شغل آزاد دوست داشت تا پول در آره…
اون موقعها 13بدر هم كه ميشد دروغ 13 هاي مهدي تو فاميل معروف بود …آخه هميشه هر چي مي گفت ناباورانه اتفاق مي افتاد…فكر ميكنم ناباورانه ترينش قبوليش تو كنكور بود…
الان يكيشون دانشجوي برق ،يكيشون دانشجوي صنايع و يكيشونم مهندس عمرانه …
الان يكيشون نزديك و مهربون،يكيشون نزديك و ساكت و يكيشون در دورترين نقطه زمينه!!!
جامانده ها:
1-امروز ساناز و كيميا و شيما اومده بودن خونه ما …3نفري كه تمام دبيرستان با هاشون بودم…چقدر عوض شدم،وقتي كنارشون نشستم اين همه تغييري كه كرده بودمو باور نمي كردم…با اينكه اونا هم مدام تاكيد ميكردن اون مشهد مسخره علاوه بر يه لهجه مزخرف، بهت امل بازي هم داده!!!خودمم باورم نميشه تا 3سال پيش ما 4 تا چقدر با هم صميمي بوديم…اما امروز اصلا شبيه هم نبوديم…حرفاشون ،شلواراي تا زير زانوشون،موهاي رنگ كرده شون ،ابروهاي نخشون…وقتي هر 3تاشون يه جورن يعني من عوض شدم ديگه…اين مشهد چه كرد با من!!!
2-حالم داره بهتر ميشه ،امروز 4 تا بشقاب جابه جا كردم …
3-مي دوني دروغ 13 امسال من چيه:اينكه امسال ميتونم جواب سوالامو ازت بگيرم …پس بخند!!!
4-دوباره وقت برگشتنه …
حرف های اين ور سال!!!!
●
من از نهايت خوبي حرف مي زنم و سلامت
اگر اي مهربان به خانه من ميايي براي من كمپوت آناناس نياور
يك كارت اينترنت بياور تا از آن به ازدحام سايت هاي نديده ام بنگرم…
يه عالمه سلام…بابا سالتون خيلي خيلي نو…نوروزتان هر روز…
امسال كه خداوند ما رو از تمام پيش زمينه ها و پس زمينه هاي نوروز معاف كرد و يه عالمه کمپوت آناناس نصيبمون کرد…با اينكه خيلي دلم سوخت كه چهار شنبه سوري نميتونم برم تو كوچه ولي بعدش كلي حال كردم كه خونه هيشكي نرفتم عيدديدني!!!ولي بازم عوضش از صبح تا شب پاي تلويزيونم بدون اينكه كسي بهم ايراد بگيره…انگار جدي جدي يه چيزيم شده!!!
يادمه سوم راهنمايي كه بودم يه دور خدا از اين معافيت ها نصيبم كرد!!!
سر امتحاناي ثلث اول زد و آبله مرغون گرفتم و چن تا امتحانو ندادم…سر امتحاناي ثلث دوم كه دم عيد هم بود اوريون گرفتم و بازم چن تا امتحان ندادم و 100البته عيد رو هم از دست دادم…و سر امتحاناي ثلث سوم مادربزرگم به رحمت خدا رفت…اگه فهميديد من اون سال امتحانامو چي جوري پاس كردم!!!
جامانده ها
۱-بابا اين تلويزيون دهن مارو مسواك كرد انقدر كه از بازي با ژاپن گفت…اگه اين سرمايه گذاري به جاي فوتبال رو يه چيز ديگه ميشد ما الان رو بام جهان بوديم…
۲-هيچ دقت كرديد چقدر آدم تو فروردين متولد شدن و ميشن …واللاه به خدا كمر من زير بار كادو خريدنها شكست…من نميدونم چرا مادرا انقدر علاقه به وضع حمل تو بهار دارن…آقا اين همه ماه تو سال …نميشد يه كم متعادلتر بچه دار شيد!!!
۳-خيلي وقته دستي به سرو گوش اينجا نكشيدم…فكر كنم دخترخوابگاهي يكي از بي تغيير ترين وبلاگاي دنياست و نبات كلي داره خجالت ميكشه…ولي واسه اينجا يه سوپرايز دارم …حداكثر تا 3ماه ديگه…هم قالب نو و هم دات كامي…
روزهاتان پرتقالی باد!!!
● خوب من دوباره اومدم...
وای خدا من نميدونم چه جوری زمانو نگه دارم تا هممون پيش هم بمونيم...مثل همين الان...با همين صداقت و بی ريايی...
فکر نمی کردم انقدر زندگيم تغيير کنه...با اين همه آدم...اينجا خيلی چيزای ديگه داره به من ميده و من حتی به قيمت اون ۷۰ميليون هم حاضر نيستم عوضت کنم...اينو قسم می خورم...
احساس آدميو دارم که عزيزترينش يه بيماريه بد داره و ميدونه ميميره..اونوقت مجبوره خوشحال باشه ولی ميخواد به هر قيمتی ۲ ماه بيشتر نگهش داره...ولی نميشه نميشه نميشه...
من دلم يه عالمه براتون تنگ ميشه...يه عالمه...
روزگار غريبی ست نازنين!!!
جامانده ها
۱-برای نبات دعا کنيد...نگيد نگفتم...بعدا که رفتمو بر نگشتم دلتون نسوزه...
۲-چهار شنبه سوری خوش بگذره...
۳-چرا سخت ترين کار در دنيا پيدا کردن چند کارت پستال است که رويش هيچ صحنه و نوشته لاو و کيس وجود نداشته باشد...
۴-نرم نرمک ميرسد اينک بهار...
۵-روزهاتان پرتقالی باد...
امان از آمريكا
● توجه توجه
در استان خراسان بيماری مرموزی كه احتمالا آمريكای خونخوار اونو وارد كرده جان ۲تن از اما جمعه های اين استان رو گرفته...اگر احيانا در بين دوستان همچنين اشخاص شخيصيو ميشناسيد اين متنو حتما واسشون بفرستيد تا خودشونو واكسينه كنن!!!
...
من نمی دونم به اين شانس خوبم چی بگم..(باز يادم رفت نبايد غر شانسمو بزنم)
مثل اين دخترايی شدم که تا ازدواج می کنن همه فاميل آه و ناله راه ميندازن که چرا شوهرش دادين ما اينو واسه پسرمون ميخواستيم...
حالا که ميخوام حسابی واسه اين کارم وقت بذارم..هی مسئوليت جديد بهم ميدن!!!
جامانده ها
۱-انقدر گفتيد پول تلفنم کم مياد که بالاخره چشمم زديد...اين بار۷۰۰۰تومن...البته بازم به نسبت بچه ها حايز رتبه آخر شدم...دارم کم کم راه می افتم...
۲-می دونی تو ...تو برام...تو برام خيلی...راستی فاميليت يادم رفته!!!
۳-يه استاد...داريم! پارسال بهم نمره کم داد گفت پروژمو نديده...امسال اصلا نمره مو
رو برد نزده و گفته نميدونه برگه ت چی شده...
و اين والنتاين هم!!!
● ديشب که من و عاطفه داشتيم واسه تحويل کار خودکشی می کرديم واسه کارای پرينت و اتوکد رفتيم مغازه پسرخالش يعنی پسرخالمون!!!خلاصه ورود ما به مغازه مصادف شد به اينکه تا صبح پشت کامپيوترا همه ملتو بسيج کرده بوديم...خلاصه انقدر مارو مرام کش کردن که قرار شد به عنوان قدر دانی بريم کله پاچه بخوريم
شب جالبی بود خصوصا اينکه ساعت ۵/۱رفتيم دنبال شيوا تا اونم در بدبختی ما شريک باشه...
خلاصه تا صبح هم نخوابيديم هم نذاشتيم کسی بخوابه...
جامانده ها
۱-امسال هم گذشت و من چشام به در خشک شد ...آدم ۲۰سالش باشه و واسه والنتاين کادو نداشته باشه خيلی حرفه!!!نه به اين دختره که ۲تا ۲تا واسش کادو مياد ...
۲-بالاخره تحويل کارها هم تموم شد و من يه نفسی ميکشم...گرچه از ديشب همه واسه من برنامه ريزی کردن که با قطار يا اتوبوس يا هواپيما برم خونه!!!گرچه من هنوز يکسری کارهای نيمه کاره دارم !!!
۳-فاصله تجربه ايی بيهوده است...احمد شاملو!!!
ماليخوليا
● اگه يه روز يکی بياد جلو و بگه همه چی از برق چشمای تو شروع شد!!!
و يه شب ساعت ۵/۲زنگ بزنه و بگه خواب بد ديده و سفارش کنه مواظب خودتون باشيد...
در اين شرايط فکر ميکنيد دلايل کافی برای ماليخوليايی شدن آدما وجود داره!!!
جامانده ها:
۱-و امتحانات تمام گشت...
۲-منو شطرنجی کن يه عالمه چون يه عالمه شرمنده ام...
ارزش زمان و ...
● ديروز که بازم يه جمعه ديگه بود و بازم با همه اون آدمای با انگیزه جمع شده بوديم و حرف می زديم و صبحونه ميخورديم و از آرزوهامون تعريف می کرديم يه عزيزی يه چيزی در مورد ارزشمند بودن زمان حوند ...فکر ميکنم خيلی تکراری باشه اما انقدر خوشم اومد که نميتونم ننويسمش...(همشو ننوشتم)
برای درک ارزش ۱۰ سال از زوج هايی که تازه هز هم جدا شدند بپرسيد
برای درک ارزش ۴سال از دانشجويی که فارغ التحصيل شده بپرسيد
برای درک ارزش ۱ سال از دانش آموزی که رد شده بپرسيد
برای درک ارزش ۱ هفته از سردبير مجله هفتگی بپرسيد
برای درک ارزش ۱ساعت از عشاقی که در انتظار هم هستندبپرسيد
برای درک ارزش ۱ ثانيه از کسی که تو تصادف زنده مونده بپرسيد
برای درک ارزش ۱ دهم ثانيه از برنده مدال نقره المپيک بپرسيد
و برای درک ارزش يک دوست از کسی که عزيز ترين دوستش رو از دست داده بپرسيد!!!
جامانده ها:
۱-خداوند عاطفه رو برای اتخاذ اين تصميم مهم فرصت عالی و شانس بزرگ ياری کنه!!!(شک نکنيد مسئله ازدواج نيست)
۲- فکر نمی کردم که يه ادم بتونه اينقدر تغيير کنه .تو که تونستی وسط همه وايستی و حرف بزنی اون که تونست حس کمک به ديگران رو تو خودش به وجود بياره.اينکه تونست بفهمه غير از خوابيدن يه چيزای ديگه هم تو دنيا هست و من که فهميدم همه چيز از يک خواستن شروع می شود...فقط يک خواستن!!!
و اما قبض تلفن!!!
● 4تا دختر دانشجو...يه تلفن...يه عالمه طرفدار!!!ويه قبض 74000تومني!!!
در اين ميان هانيه با 200بار تماس با دوست پسرش در تهران و 29000تومن سهم از قبض حائز رتبه اول شد...
شيوا با چندين تماس طولاني و امر خيري با 23000تومن در رتبه دوم قرار گرفت...
سميه با 120تماس 12شب به بعد به اصفهان و 16000تومان در جاي سوم ايستاد..
و
و
نبات با 6 بار تك زنگ به خانواده،1بار به مادربزرگ ، 3بار به دخترخاله و 5بار تماس به موبايل دوستش با يك سكته ناقص به علت پرداخت1700تومن در انتهاي صف قرار گرفت و شديدا مورد رشك دوستان قرار گرفت!!!
لازم به ذكر است تلفن داخل شهري از قبض فوق كسر شده!!!
جالب اينجاست كه تو پرينتي كه گرفتيم اسم همه شهرها ذكر شده ...از سواحل زيباي خزر تا خليج نيلگون فارس...به اين ميگن گستردگي ارتباطات!!!
جامانده ها:
1- بر پدر هر چي بدجنسه...من 15 ساعته رسيدم خونمون و تو اين مدت شيوا و هانيه هر 2ساعت زنگ زدن خونمون و هر بار هرچي من جيغ زدم قطع كنين بهم خنديدن و با تمام اعضاي خانوادم هم گپ زدن تا لج من در بياد و مثلا پول تلفن من زياد شه!!!
2-خدا كنه همه ي چيزا تا دوشنبه به خير و خوشي تموم شه!!!
حاج آقا:خواهرم كارتتو بده من...
حاج آقا واسه چي ؟
پوششت نامناسبه!!!
حاج آقا شما وقتي داشتيد از كنارم رد ميشديد گردنتون به چپ متمايل بود احتمالا منو با اون خانوم اشتباه گرفتيد!!!
ما گردمونو متمايل ميكنيم كه مستقيم به صورتتون نگاه نكنيم و احيانا حلال خدا رو حروم نكنيم!!!
حالتون خوبه حاج آقا!!!
و اينچنين حاج آقا كارت منو ضبط كرد تا عبرتي باشم براي اوناي كه فكر ميكنن آخوندا از روي پوشش ظاهري نميتونن بي حجابي آدما رو تشخيص بدن!!!
بايد به تبصره كورش كبير در خصوص حفظ اين كشور از دروغ و دشمن و خشكسالي يه بند ديگه هم اضافه كنيم!!!
روی ماه خدا
● کجا بريم؟!!!دنبال لباس عروسی!!!
يه صدا ميگه دل خوش سيری چند!!!
اين روزا يه عالمه صدا تو مغزم وول وول ميخوره!!!
اين همه کار نکرده...اين همه دلواپسی...
يکی رو تخت سی سی يو...يكی مسافره و ميخواد بره...يكی دلش تنگ شده...و من فرصت فكر كردن به هيچ كدومشونو ندارم...
پس اين همه جای خالی تو مغزم چی شده؟!!!
يه صدا ميگه بالا خونتو اجاره دادي!!!
نميدونم...شايد!!!
يه صدا ديگه كه خيلی هم با احساسه ميگه:
چشمانت با من گفتند كه فردا روز ديگريست...
جامانده ها:
۱-روی ماه خداوند را ببوس!...بوسيدم!...اين يك توصيه اكيد است!!!
۲-از همه اونايی كه خواستن كمكم كنن صميمانه ممنونم...
قاصد تجربه های همه تلخ!!!
● .
.
نه ميتونم بگم برو
نه ميتونم بگم نرو
آخه من اينجام رو زمين
تو اوج اوج آسمون
تو ذهنم ۱۰۰۰بار اون صحنه رو مرور کردم...۱۰۰۰بار!!!
من هيچی نميتونستم بگم...هيچی!!!
به خدا اون جايی که بهم گفتی چرا زیپ دهنتو کشيدی ميخواستم داد بزنم!!!
توی ذهنم ۱۰۰۰بار تون صحنه رومرور کردم...۱۰۰۰بار!!!بعد از ۳ساعت جنجال بعد از ۳ساعت اشک بعد از ۳ ساعت التماس!!!
درو محکم پشت سرت بستی...ما دنبالت اومديم اما ...من تا دم ماشين باهات اومدم تو فقط گفتی کاری که ميکنه حماقت محضه!!!سکوت کرديم!!!تو رفتی!!!
نميدونم چرا هميشه اين جور موقعها بارون مياد.ما فکر کرديم تو رو پشت بومی!!!
امروز هروقت تلفن زنگ زد دلش لرزيد مثل دل خودم......
ديشت جفتمون تا صبح نخوابيديم و با هر حرفی ميزديم زير گريه...کاش يه روز بفهمی خيلی از اين چيزا به نفع خودت بوده...!!!نمی دونم!
ديشب بهم گفت با لاخره همون جوری شدم که ميخواستی مجرد مجرد...دروغ گفت چون هنوزم تو تموم سلولهای مغزش تويی!!!
حس خيلی تلخيه...من ديگه غريب نبودم اما خدا يه بار ديگه برادرمو ازم گرفت...
و من هيچ کاری براش نکردم!!!
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم ميگويم تو دروغی تو دروغ
تو فريبی تو فريب
قاصدک!!!
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم ميگريند
روز دانشجو
● ديروز در جهت گرامی داشتن روز بزرگ دانشجو در اتاق ما مراسم اين روز با شکوه هر چه تمام تر برگزار شد و مشتی ير دهان استکبار کوفیده شد!!!
خلاصه ما کلی خودمونو تحويل گرفتيم!!!يه کيک بزرگ ميوه چیپس و پفک(از مارک چی توز) تخمه و ...ويه مقوای بزرگ که روش اين روزو به خودمون تيريک گفتيم!!!
تازه بعدشم ورق بازی تا ۳ نصف شب!!!جای همه دوستان خالی!!!
گرچه طبقه بالايی ها به طرز خفنی حال مارو گرفتن!!!
جامانده ها
۱-عليقلی هم مرد!يادمه يه برنامه ايی اجرا ميکرد که خيلی تو خونه ما طرفدار داشت...اون موقغ دوم راهنمايی بودم.تو برنامش عناوين روزنامه ها رو ميخوند و هميشه اين جمله رو ميگفت:اگر به مشکلات خود بخنديد هميشه موضوعی برای خنديدن خواهيد داشت!!!اين جمله خيلی به من نيرو ميداد ...يادش گرامی...
۲-وای که اگه بشه چی ميشه!!!
بزودی ميام!!!
● وای خدا!!!چقدر به من محل ميديد!!!چقدر همه نگران من شديد که ۲ هفته پيدام نبود!!!
من بعد از ۱۶ روز آنفولانزای وحشتناک در حاليکه هم چنان وحشتناک سرفه ميکنم اومدم کافی نت!!!
من از همه اونايی که حضورا تلفنا و قلبا با من و خانواده داغدارم ابراز همدردی کردن کمال تشکر رو دارم...
جامانده ها:
۱-من عوض اونايی که بايد واسم کادو ميخريدن و نخريدن شرمنده ام...به من چه حافظه شون خرابه!من قول ميدم تلافی کنم
۲-اميدوارم تصميمت عوض شه!اميدوارم!!!
ثبت شدم!
● فاتح شدم
به ثبت رسيدم
مرا به يک اسم و فاميلی تو شناسنامه مزين کردند
پس زنده باد نبات و تولدش به اندازه تمام خوبيها و مهربونيا و مهربونهای دنيا مبارک!
تبريک به من از ديدگاه آدمای مختلفی که تو زندگيمن !!!
عاطفه:اوه اوه...و بعد از يک هفته تازه يادش مياد تولدمه!
آبجی کوچيکه عاطفه:کی بريم ۱*۲!!!البته به اين هوا ميخواد بره ريس!!!
پدرم:من نيگا به شناسنامم کردم ديدم يکی از بچه هامم امروز بدنيا اومده!تويی نه؟ تولدت مبارک...(برات پول ريختم تو حسابت)
مامانم :تمام اين هفته به تو فکر ميکردم.تولد تو هيجان انگيز ترين اتفاق زندگی من بود(با اون طرز بدنيا اومدنم من مطمئنم راست ميگه)
خواهرم:واسم آف ميزاره و ۲ تا لينک ميزاره که يکيش مطمئنم لينک ارداويرافه!)
دايی علی:تولدت مبارک دايی جون!اين مامانت باز يادش رفت شماره حسابتو به من بده(اين حرفو دايی ۳ ساله داره ميگه)
داداش گلم:خواهر جون من قلکمو شکستم پولاشو دادم بابا برات بفرسته(اوه...پس اون پول تو بود)
شيوا:به به قنجشک کوشولوی ما تازه بدنيا اومده(همراه با يه کادوی از پيش خريده شده)
طاها:خواهر جان من !نلبکی شکسته تولدت مبارک!تورو خدا من برات هر چی گشتم کادو پيدا نکردم کيک تولدت با من!!!
هم اتاقيا:واه واه تو چقدر زود به زود تولدت ميرسه به عنوان کادو تولد اين هفته پول خريد نذار و جارو هم نکن!!!
همکارا:تولدتون مبارک!
حديث و ملاحت:چند روز قبل تولد زنگ ميزنن و تولدو تبريک ميگن!!!
هم کلاسيای مشهدی:ای بابا دعوت کن بيايم کيک تولدتو بخوريم!!!
سورئاليست:تولدت مبارک و کادوی تولد يه قالب آماده پيش من داری!!!
بقيه هم که حتما يه عالمه تبريک ميگن و يه عالمه مرام کش ميکنن و يه عالمه زنگ ميزنن!!!
... : ...
جامانده ها:
۱-پايان ماه رمضون به اونايی که خيلی انتظار تموم شدنشو ميکشيدن تبريک ميگم.
پياز!!!
● محال را
در لحظه اي از رويا پيمودن
بعيد نيست
يكي نيست بياد بگه مگه بيكاريد شما ؟ اين كارا چيه واسه خودتون مي تراشيد؟
هلكو هلك بلند شديم رفتيم ميدون بار مشهد يه كيسه سيب زميني و يك كيسه پياز و چند كيلو ميوه خرديم كه يه هفته از شر خريد اين چيزا راحت باشيم.بعد بماند كه ما فكر كرديم چون كلي خريد كرديم و از ميدون بار هم داريم مي گيريم چقدر ارزون تر مي شه ولي از اون جايي كه پول تاكسي دربست داديم خيلي بيشتر از مغازه هاي اطراف هم در اومد...
يك هفته از اون خريد گذشت و ما خوشحال داشتيم زندگي مونو مي كرديم كه بوي پياز لعنتي در اومد.ديشب بعد كلي فكر كردن كه با اينا چي كار كنيم دقيقا راس 1 شب به اين نتيجه رسيديم كه حداقل نصفشو سرخ كنيم.
از هر چي پيازه حالم داره بد ميشه...تا 4 صبح هي اشك مي ريختيم ، هي پياز ريز مي كرديم...هي به حماقت خودمون مي خنديديم ...هي پياز سرخ مي كرديم...اونم در شرايطي كه هر 1 كيلو پياز خام تبديل به 100 گرم پياز سرخ شده مي شد.
ظهر كه رفتيم تو آشپزخونه باز ديديم بوي پياز گنديده مي آد.ايده سرخ كردنش كه كاملا منتفي بود بعد من يدفعه قيافه خانم همسايه اومد تو ذهنم.آخه از اول ماه رمضون واسه ما هر شب يه آش بدمزه مياره كه انگار توش خاك ريخته.شب اول ريختيم تو سطل آشغال ولي وقتي شب بعد هم آش آورد و گفت : اين غذاي مخصوص گنابادي هاست و ما رسم داريم هر شب مي پزيم و براتون مياريم.ما مجبور شديم يه فكر ديگه واسه سر به نيست كردن آش بكنيم.
خلاصه با فكر خوب من توي ظرف آش اين خانم يه عالمه پياز ريخته شد تا ضمن تشكر از زحماتش ديگه ما رو مشمول لطف خودش نكنه.
اگر چه من الان يه خورده احساس ندامت و شطرنجي بودن مي كنم.
جامانده ها:
فكر كنيد كل بروبچز رشته تون يه جايي مثل پيتزا هات دعوت باشيد بعد همه تو مراسم تمام سعيشونو مبتني بر ببخشيد رو به ديوار دستمال كشي انجام بدن و مدير گروه محترم هم هي قربون صدقه شون بره!!!واي كه من چقدر از خودشيريني واسه اون شكم گنده لجم مي گيره...
من دختر خوابگاهی يك سال دارم!!!
● نه ارتفاع سکوت
نه ترانه ی فردا
نه خشت کاخ روشن دريا
بودنم را دليل حس تو بود...
يک سال کذشت به همين سرعت....از ۸/۸/۸۲ ...يک سال از روزی که روکم کنی باعث شد دختر خوابگاهی رو بنويسم!!!
تو اين مدت خيلی اتفاقات افتاده و من فهميدم خيلی از اتفاقات تلخ ممکنه باعث باز شدن سر فصل جديد قشنگی تو زندگی آدما باشه .
در هر صورت من يک دختر ۲۰ ساله و غريبم که روزگار دانشجويی را می گذرونم... و دل خوشيم برای تحمل اينجا دختر خوابگاهيه...
من خيلی شرمنده وبلاگمم که هنوز واسش يه قالب بهتر درست نکردم... ايشاللاه سر فرصت (احتمالا چند سال ديگه) از خجالتش در ميام.
خلاصه :
مرغ و خروس و اردک يک سالگيه وبلاگ من مبارک
بز و جوجه و سگ ماهی يک ساله شد دختر خوابگاهی!!!
جامانده ها
۱-هيچکی يه کامپيوتر فروش با قيمت ارزون و اقساط طولانی مدت نميشناسه به من معرفی کنه؟
۲- راستی اينجا يه فرقی کرده اگه فهميديد!!!
اولين سحری ماه رمضون
● ستاره زخمي با جامه سپيد عروسي
در كوچه هاي غم زده مي گردد
مهرباني در دور دست
دستاني گرم را گم كرده است.
پختن اولين سحري ماه رمضون به عهده من افتاد و من همش استرس داشتم تا ساعت 1 شب طبق معمول مشغول چرت و پرت گويي بوديم و بعد از اون بچه ها تصميم گرفتند استثنا زود بخوابند تا سحر بيدار شند منم بيدار موندم تا سحري بپزم...هر كاري مي كردم يادم نميومد پارسال چطوري غذا رو واسه سحر آماده مي كرديم واسه همين نمي دونستم كي غذا رو خاموش كنم.ده دقيقه قابلمه رو مي ذاشتم رو شعله بزرگه بعد مي ذاشتم رو شعله كوچيكه بعد دوباره مي ذاشتم رو شعله بزرگه و زيرگازي ميذاشتمو باز رررو شعله كوچيكه با دم كني خلاصه اينقدر اينور اونورش كردم تا حسابي آروم ، آروم پخته شه و جا بييفته...ديگه چشام اندازه نخود شده بود داشتم مي مردم رو سكوي اپن نشسته بودمو چرت مي زدم كه يهو صداي اذان بلند شد باورم نمي شد برق از سرم پريد... ساعت15/4 شده بود و من هيچ كسو بيدار نكرده بودم و غذا هم همچنان در حال جا افتادن بود!!!
جامانده ها:
1- يك مهربون پيدا ميشه سحرا زنگ بزنه ما رو بيدار كنه؟ اگر چه مهربونا بي وفا شدند
2 - 100 تا كوپن چي توز فرستادم دعا كنين يه چيزي برنده شم حداقل پول اون همه چيپسو پفك درآد.
●
تا حالا شده وسط يه ميدون بزرگ وايسيد و دور تا دورتون ادم جمع شده باشه اونوقت شما دقيقا اون وسط جون دادن يکی رو ثبت کنيد...
بعد پليس باهاتون درگير شه... بعد بهتون اهانت شه ... بعد بی دين خونده شيد...
شايد همه اون صد ها آدمی که جمع شده بودند فکر می کردند خيلی جرات دارم...
شايد خنده دار ترين کاری که تو اون لحظه کردن اين بود که دست می زدند و می گفتن دختر شجاع!!!
جدا از همه اين حرفا زندگيی را ديدم که با کشيدن ريسمان به اتمام رسيد...
جامانده ها
۱-يه مطلب در مورد بچه های خوابگاه شهيد منتظری که چند شب پيش تو کوچه خوابيده بودن نوشته بودم اما فکر کردم در حال خاضر تجربه ای که اول نوشتم خيلی مهم تره.
۲-ای خدای مهربون چرا به من يه داداش بزرگ ندادی تا همه بچه ها دوست داشته باشن با من گروه بردارن... جديدا فکر می کنم مشکلم فقط همينه...
۳- عجب تولدی گرفتيم تو بند گلستون...
۴- شيوای عزيزم تولدت خيلی خيلی مبارک... اميدوارم اينقدر مشروط شی که حالا حالا ها پيشم بموني
چی توز!!!
● قلب ما مانند قهوه خانه هاي سر راه
ياد آور غربت است
هيچ مسافري را براي هميشه در خود جاي نخواهد داد.
يه چند روزي مي شه كه برگشتم مشهد البته با همراهي مامانم ... داره كم كم دوباره حس دختر خوابگاهي بودن بر مي گرده.
ديشب با مامان و شيوا رفتيم سينما ديدن فيلم شمعي در باد، قبل از ورودمون هم 3 تا چيپس و 1 دونه پفك از مارك چي توز خريديم.
شيوا گفت چي توز جديدا جايزه گذاشته.
ما هم كه رديف يكي مونده به آخر سالن نشسته بوديم و علاوه بر ديدن فيلم،از يك سري صحنه هاي نا هنجار و يكسري صدا هاي نا معقول مربوط به كفتر ها و زوج هاي جوون پشت سرمون استفاده كرديم.
فيلم كه تموم شد من ديدم چند تا پاكت چيپس رو صندلي جلويي افتاده خلاصه اينقدر معطل كرديم تا رديفا خالي شه و بعد من و شيوا افتاديم به جوون پاكت چيپسا و كوپناشو كنديم . البته در راستاي سنگين بازي و وقار و اينجور حرفا نتونستيم خيلي تو سالن سينما پاكت چيپس جمع كنيم .همين كه از سالن اومديم بيرون چشمون افتاد به سطل آشغال بغل سينما كه توش يه پلاستيك پر از محصولات چي توز بود . همچين عشق قرعه كشي ما رو گرفت كه آبرومونو گذاشتيم كف دستمونو اون پلاستيكو از تو سطل در آورديم .مامانم راهشو كج كرده بود تا كسي فكر نكنه ما با اونيم.توي راه هم چند تا پاكت ديگه رو زمين ديديم و كوپناشو برداشتيم خلاصه اينكه ما يه شبه 16 تا كوپن جمع كرديم و قراره وقتي 20 تا شد بفرستيم به آدرس چي توز.خلاصه گفته باشم ما دختر خوابگاهيا به اين پژو 206 كه چي توز ميده خيلي احتياج داريم هر كسي هم كه چي توز مي خوره خواهشا كوپنشو واسه من نگه داره!
اجرتون با آقا...
جامانده ها
1- من هرگونه دوستي ، مراودت ، آشنايي و تباني با رييس كارخانه چي توز را قويا تكذيب مي كنم.
2- چرا من با هر كي هم اتاق مي شم عاشق و دپرسه ، خدايا به من يه صبري بده .
3- دختر من تو خوشنويسي خيلي استعداد داره، اينا ذره ايي از حرفاي مامان عاطفه است .مامان منم حتي يه ذره هم ازم تعريف نكرد تا دلم خوش باشه به قول داوود كوچولو من حتما يك قاچاقم
4- تو چه توقعي از من داري؟؟؟من چه توقعي از تو دارم؟؟؟
●
اين عاطفه و پريسا اومدن اينجا رو سر من خراب شدن...
ماييم ديگه ، دوستانو حسابي مرام كش ميكنيم و يه كاري ميكنيم حسابي بهشون خوش بگذره!!!
يه نكته جالب ديگه اينه كه اين همسايه ما دقيقا 8 شبه كه خونشون اركسته و حسابي بزن بكوبه.تازه گاهي اوقات دامنه فعاليتشون به كوچه هم كشيده ميشه.تو اين 8شب هم هيچ اثري از عروسي يا اتفاقي تو اين مايه ها تو خونه اينا نيست.خلاصه از اونجايي كه خونه ما حسابي به خونه اونا مشرفه ماهم تا تونستيم ديد زديمو رقصيديم .
عاطفه از وقتي اومدهاينجا سريعا تحت تاثير جو قرار گرفته چون ديروز تو خيابون روسريش از سرش افتاد و بعدشم هي اينور اونور مي كرد و مي گفت واي چرا انقدر باد مي آد من نميتونم روسريمو سرم كنم.فكر كرده دور از جون ما خريم...البته اينا از اثرات ويروس جديده!!!
جاي بقيه دوستان خالي!از هر لحاظ حسابي داره خوش مي گذره!!!
جامانده ها
1-شانس اين عاطفه يه بار به كار من اومد.5ساعت اشتراك اشانتيون گرفتيم!!!
2-از دوستان بسيار سپاسگزارم كه با اومدنشون باعث شدن مامان منم برگرده.
3-اين پريسا هم حسابي با داداش ما تريپ دوستي گذاشتن و موجبات نگراني منو فراهم كردن...
4-بارام داره جمع ميشه.اين دختر خوابگاهي طفلي دوباره بايد برگرده..بيچاره تا ميره به يه جا عادت كنه بايد بره يه جا ديگه...
آبجو
● متين كم كم داشت چهار سالشم تموم ميشد اما همه تو حسرت شنيدن يه كلمه حرف از دهنش مونده بودن.پيش هر دكتري هم بردنش نتونست تشخيص بده اين بچه چرا حرف نميزنه (حتي تا آْلمان هم رفته بودن)...مدتي پيش در ميون نااميدي ما و افسردگي مامانش، بچه با خوشحالي 1 كلمه از دهنش اومد بيرون و گفت "آب جو" .خلاصه اين كلمه واسه همه يه كلمه مقدس شد چون مطمئن شديم بچه لال نيست!!!فرداش هم دومين كلمه رو گفت"خفه شو".فكر كنم اگه حرف زدنش به همين منوال ادامه پيدا كنه كار به جاهاي باريك ميكشه!!!بعدشم وقتي پسرخاله 5سالش از آمريكا اومد اونم بلد نبود يه كلمه فارسي حرف بزنه.نتيجه همنشيني پسرخاله ها اين شد كه كامي بعد از برگشتش در اولين ديدار با خوشحالي به باباش گفت "خفه شو" !!!
نتيجه اخلاقي:بچه هاي فاميل ما يا حرف نميزنن يا يراست ميرن سر اصل مطلب!!!
جامانده ها
1-دقيقا 5سال از اون دادگاه لعنتي گذشت...قاضي تموم پيونداي عاطفي رو هم بريد...تموم شد.به همين سادگي!!!راستي اعتماد هم مرد...
۲-زن برگرد سر خونه زندگيت ديگه!!!خدا!!!من مشهد کمتر از اينجا کار ميکردم!
از رهاوردهای سفر!!!
●
اون چند وقتي كه مسافرت و منزل مامان بزرگ بودم حس كنجكاوي!منو به طرف صندوقاي قديميش كشوند و من اتفاقي توش چند تا دفتر پيدا كردم...اونم نه دفتراي معمولي،دفتراي خاطرات مينو!!!
وقتي بازشون كردم فهميدم واسه كيه و از اون مهمتر فهميدم واسه چي اينجاست!!!
لاي دفترش چند تا نامه بود كه نادر واسش نوشته بود...يه دفتر هم پر خاطراتي بود كه هر روز با هم داشتند،يكي ديگه هم مملو از نوشته هاي پسره بود...تاريخ اكثر اونا هم مال سال 72بود دقيقا يكسال قبل ازدواج مينو!!
ميدونيد من هميشه فكر ميكردم عاشقا خيلي نامه هاي درپيت واسه هم مينويسن(خصوصا اگه مسئله مربوط به 1دهه پيش باشه)اما با خوندن نامه هاي نادر واقعا از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم چون سن جفتشون خيلي كم بود و همچين نوشته هايي از يه پسر 16ساله واقعا تعجب داره .يه فرازهايي از نامه شو ميارم خودتون قضاوت كنيد(هم چين نوشتم انگار وصيت نامه آقا...):
براي من كه نگاه سرگردانم اگر بتواند از ديوارهاي اطرافم بگذرد ،جز پاره ايي از آسمان را نميتواند ببيند گاهي اين انديشه پيش مي آيد كه نكند دنيا و هر چه در آن است ما را فراموش كرده باشد و صداي غريبان را هيچ پاسخگويي نيست...با اين همه تسليم اين فكر نميشوم و مي انديشم كه شايد در گوشه ايي چشمي نگرانم باشد و قلبي تپشش را با قلبم ميزان كرده باشد،مخصوصا اگر دستي دراز كرده باشم و چشمي براه نشانده باشم و فكر كن وقتي نگران دختري باشم كه با عشق او زندگي مي كنم چشمهايم چه اميدي ميابد...
ادامشو سانسور ميكنم ولي خدا وكيلي فكر كنم من بيشتر از مينو پروانه ايي شدم...ماشاللاه مينو با اينكه قيافش از اول هم خيلي مظلوم ميزد ولي از همه پر تلاشتر بود...ما كجاييمو دوستان كجا...
آخرشم با اون همه نامه نادر و اون همه كادو كه ميلاد واسش ميخريد ،مينو زن رضا شد...واي كه اگه دست رضا به اينا برسه مينو و من و اين دفترا رو يه جا ميسوزونه!!!
وقتي دفترشو ميخوندم بين دفتر خاطرات16 سالگي خودم و مينو يه مقايسه ايي كردم،راستش خيلي خندم گرفت مينو 10سال پيش هم از من كلي جلوتر بود...بدترين و بهترين خاطره هاي دفتر من مربوط به برد و باخت پرسپوليس بود...
جامانده ها
1-مگه لجبازيه!!!حالا چون من زنگ زدم مشهد توام بايد زنگ بزني شيراز...اين خواهر من واسه اينكه تو تلفن زدن از من كم نياره سرويس دهي نتايج ارشدو به عهده گرفته و دو روزه از صغري و كبري گرفته تا اصغر و اكبر از شمال و جنوب تا شرق و غرب رو سرويس خبري ميده!!!
2-ميريد جاغرق اونم بي من!!!كوفتتون بشه...هر هفته بند گلستان تلپيد ايشاللاه بتركيد!!!تا من مشهد بودم كه گروه تا كوه آب و برق به زور ميرفت...اينم از شانس ما!!!
3-باز بي فكر يه كاري كردم حقمه!رفتم يه isp بي نام و نشون 10000تومن ناقابل پياده شدم، آخرشم اشتراكه اصلا وصل نشد پريروز كه دوباره رفتم ديدم درش بسته است و از اونجا رفتند...منم اصلا ما تحتم نسوخته!!!اصلا!!!
بازگشت به آغوش خانه!!!
● بالاخره من برگشتم...نميتونم نگم كلي خوش گذشت.چون كلي سوژه پيدا كردم و چيزها آموختم...يه چن تا ماجراي جالب هم در طي سفر بوجود اومد كه خواهم نوشت...
مامان خانوم بازم برنگشته سر خونه زندگيش و تازه بعد از 15روزي هم كه من موندم ميگفت زوده كجا ميخواي بري و خلاصه همراه من بر نگشت بابا هم كه آخر هفته بهمون ملحق شد هيچ اصراري مبني بر اينكه مامان زودتر برگرده نكرد...خوب منم مامانو تهديد كردم اگه دير بياد ميبينه كه يكي ديگه سر خونه زندگيش نشسته،البته ايشون اصلا به روي خودش نياورد!!!من و خواهرم كلي در مورد همسر جديد بابا فكر كرديم ولي هنوز به توافق نرسيديم...خواهرم ميگه بايد از همين جا يكيو انتخاب كنيم كه 1ماه 1ماه نره پيش مامانش و من بتونم يه نفس راحت بكشم،اما من ميگم بايد طرف مشهدي باشه (البته نه اصليتش!!!) تا من يه مادر بزرگ ،پدربزرگ و دايي و خاله جديد پيدا كنمو موقع بدبختي دست به دامون همه نشم... خلاصه من كه فعلا يكيو كانديد كردم!ولي يادش باشه چيزي كه عوض داره گله نداره...
جامانده ها
1-چشم خاله جانم روشن با اون پسرش...اصلا دلم خنك!!!زير سر پسرخالم به اندازه 2تا بالش بلند شده و سر يه دختره كلي با يكي درگيره...
2-من تو اين 15روز كلي كتاب خوندمو حالشو بردم...كيمياگر،سفير،كمبوجيه و دختر فرعون و آخرين وسوسه مسيح كه كلي ازش خوشم اومد خصوصا اونجايي كه مسيح به پطرس ميگه تو قبل از خروسخوون 3بار منو انكار ميكني...خيلي اينجاهاش قشنگ بود گرچه من سر اين كتابا بايد يه بحث فمنيستي راه بندازم.
3-دوست مامان بزرگم كه به المپيك ميگفت المپيت!!!رفته يونان واسه ديدن بازيها…منم فكم به يكباره سقوط كرده.
4-به به چه پسر خوبي !چه مدال خوگشلي گرفته اين يوسف كرمي…ولي خداييش حقش طلا بود…
5-باز كه اين خاتمي به صرافت دفاع كردن از خودش بر اومده …ديگه بعد 7سال صحبتاش خيلي با بالا نشينا منطبق شده…
6-اين دفعه هم ميكشم كنار!فقط ميخواستم ثابت شه دروغ ميگي و بازم زدي زير حرفت…من هيچ وقت يادم نمي ره.اينو يادت باشه…هيچ وقت…
ترديد نبات!!!
● گاهي اوقات اين اسمها بدجوري آدمو پابند ميكنن...هر كي مياد اينجا انتظار داره طبق اسمي كه اين بلاگ داره ماجراي زندگي تو خوابگاهو بخونه كه البته برداشت اشتباهي هم نيست...اما حالا كه تابستونه و منم خونه ام نميدونم اين دختر خوابگاهي يه فرصت يه ماهه به اين نبات بيچاره ميده تا اونم از دلمشغولياش بنويسه...ببينم بالاخره كي به كي غلبه مي كنه!!!
...
يه دلگرمي بزرگ واسه اين روزا داشتم...امان از اين ترديدها...امان از اين دلواپسي هاي بي مورد...كاش مامان يه دفعه رگ نگرانيش بالا نميزد...چيكار كنيم ديگه...هميشه فاصله ايي هست...دچار بايد بود...
جامانده ها
1-اگه يه روزي بين دل و عقلتون گير كنيد طرف كدومو ميگيريد؟اگه يه دفعه يه دنيا ترديد بياد سراغتون،همش فكراي عجيب تو مغزتون باشه،اگه سر يه ماجراي به نظر جزيي شديدا بخوره تو ذوقتون،اگه...ما آدما يه وقتايي چقدر بديم!!!
2-مامانم گوشامو كشيده و ميخواد به زور منو ببره مسافرت...اينم از توفيق اجباري من...چون فكر كردم دلتون شديد برام تنگ ميشه و از نگراني بي خبري ممكنه حالتون بد شه گفتم خبر بدم.
تری دی مکس!!!
● اكثر دقايق اين چند وقتي كه برگشتم خونه به فضولي تو كامپيوتر اختصاص پيدا كرده...همش نيگاه ميكنم بينم جه فايلايي اضافه شده يا توي تمپروري اينترنت يا هيستوري چه خبره.
خلاصه ديروز سر يكي از فايلا شديد به داداشم گير دادم كه بازش كنه.اونم هي ميگفت نميشه چون وا شدني نيست...بعدشم من شديدا احساس بدي بهم دست داد چون چند هفته پيشش خودم همين حرفا رو نثار يه خانومه كه از طرف كميته انضباطي براي پاك سازي كامپيوتراي خوابگاه اومده بود كردم...
خانومه اومده بود تو واحد ما و يكسره مي گفت مچتونو گرفتم زود باشيد رو كنيد اون فيلما رو...ماهم هي ميگفتيم استغفرالله خواهر...اون فيلما ديگه چه صيغه اييه.خانومه هم دست بردار نبود و هي ميگفت تا بالا و پايين كامپيوترتونو زير و رو نكردم رو كنيد...خلاصه ما مخلصانه كامپيوترو روشن كرديم تا هر ببخشيد(غلطي) دوست داره بكنه.يه كم كه گذشت ديدم يارو اصلا دنبال چهار تا آهنگ منصور و شو گوگوش نيست چون حتي يه نيم نگاهي هم بهشون ننداخت.عوضش هر چي پروژه و ورد و كوفت و زهرمار بي نام و نشان ديگه بود باز ميكرد(البته ميگفت ما باز كنيم چون خودش بلد نبود)بعد كه به جايي نرسيد گفت هر چي cd داريد بريزيد رو ميزما هم همون 4 تا برنامه رو ريختيم روميز.زنه دست گذاشت رو 3D MAX و گفت همينو باز كنيد! ما هم گفتيم اين برنامه است اگه بذاريم تو كامپيوتر نصب ميشه و تازه اين كامپيوتره عجيب به اين برنامه حساسه چون بعد از هر بار نصب اين برنامه مجبور شديم كامپيوترو ببريم سرويس ...
خانومه چشماش يه برقي زد وگفت با لاخره اون برنامه كه كامپيوترم از نشون دادنش شرم داره و بعد از اجراش قاطي ميكنه رو شد.ما هم فكامون با هم سقوط كرد و گفتيم اين حرفا چيه خانوم...نميشه اينو باز كنيم...
خلاصه خانومه با قهر از واحد رفت بيرون و صاحب بدبخت كامپيوتر هم همش فكر ميكرد اگه كامپيوترش توسط كميته انضباطي ضبط بشه آخر ترمي پروژه هاشو كجا بنويسه.
شب مسئول خوابگامون با نيشي از بناگوش در رفته اومد بالا و محكم زد به شونه منو گفت :آي شيطون!!!حالا اون برنامه چي بود به خانوم فلاني نداديد . من امشب با آقام تنهام بديد ما ببينيم!!! ما هم گفتيم خدايا آش نخورده دهن سوخته...كدوم برنامه...آخرشم ميترا رفت 3D MAX داد به خانومه و گفت خوش بگذره...بماند كه فرداش چقدر خانومه از اشتباهي دادن برنامه بهش گلايه داشت!!!
جامانده ها
1-من نبودم چه ويروسي افتاده مشهد...هيتكا كه رفت صادق هم كه داره ميره...
2-من روز خبرنگارو به همه خبرنگاراي خوب خصوصا بر و بچه هاي سايتي تبريك ميگم و اميدوارم رييساشون در پي افزايش حقوقشون باشن...براي داود كوچولو و همكاراي چغوكي و غيرش هم آرزوي موفقيت دارم...
3-روز مادر و زن هم مبارك...
4- جديدا يه وبلاگ خوندم كه خيلي متاثرم كرد...هم خونه ايش فوت كرده...واي اگه اين اتفاق واسه خودم ميافتاد...فكر نكنم تحملشو داشتم...براي تگيلاط آرزوي صبر و براي مجيد هم خونه ايي مرحومش آرزوي آمرزش ميكنم...
تسهيلات ويژه در ترمينال
● من ديروز رفتم ترمينال تا ديگه راهي خونه شم.كلي هم وسيله داشتم كه همشو خودم به تنهايي حمل ميكردم.خلاصه به اولين تعاوني كه رسيدم رفتم تو و گفتم بليط ميخوام بعد يه پسر 22-23 ساله ايي اومد جلو و سريع به آقاهه گفت برام بليط صادر كنه.بعدشم اومد كنارمو بهم گفت ميتونم كمكتون كنم خانوم؟ منم گفتم ممنون خودم ميتونم اما بعد به زور اومد وسايلمو گرفت و برد تا دم سكو... بعدشم تاكيد كرد تا نيومده با هيچكدوم از راننده ها و غيره صحبت نكنم.منم نشستم و منتظر اومدن ماشين شدم.نيم ساعت بعد با راننده بر گشت و وسايلمو گذاشت تو صندوق...منم رفتم بالا تا بشينم كه ديدم دوباره پشت سرم اومد و به راننده گفت :"هر صندلي كه خانوم براي نشستن انتخاب كردن مسافرشو بلند ميكنيد. تا مقصد هم كسي كنار ايشون نشينه تا راحت باشن."منم با خودم فكر كردم چه تعاوني با كلاسي...چرا تا حالا اينجا نيومدم...چقدر به مسافراش تسهيلات ميده و ...
خلاصه من تا جم ميخوردم ميپريد بالا و ميگفت هر چي ميخوايد ميگم بچه ها واستون بگيرن شما راهتون زياده خسته ميشيد.البته من يه لحظه فكر كردم نكنه اين تسهيلات فقط واسه منه اما بعد به خودم گفتم ديوونه اين حرفا چيه.چرا اداي دختراي ماليخولياييو در مياري...
اتوبوس كه داشت راه مي افتاد اومد بالا و كارتشو بهم داد و گفت از دفعه هاي ديگه از تخفيف ويژه برخورداريد...
تو راه فكر كردم چه پسر خوبي و من چه احمقانه فكر ديگه ايي در موردش كردم.
بعد كه رسيدم خونه بابام پرسيد با اين همه بار حتما خيلي سختت شده و از اين حرفا من با ذوق گفتم يه تعاوني خوب و يه آقاي كارمند وظيفه شناس كمكم كردند و تازه كارت تخفيف هم بهم دادن...بعدشم بابا يه نگاه سفي اندر عاقلي بهم انداخت و گفت كارتشو ببينم...منم با اعتماد به نفس كارتو گذاشتم روي ميز و مشغول صحبت با مامانم شدم كه يدفعه بابام گفت خوب پس اين همه كمك بيخود نبوده و رفت بيرون ...منم تو كف اين حرف بابام مونده بوده كه يهو چشمم به اونطرف كارت افتاد...محمد...شماره موبايل...شماره منزل...!!!
جامانده ها
1-تو ماشين يه فيلم هندي گذاشته بودن...پسره و دختره تو ماشين نشسته بودن.دختره به پسره گفت تو كه امروز اومدي دنبالم پس حتما ميخواي باهام ازدواج كني!!!پسره هم گفت نه.دختره هم گفت من ازت خوشم اومده اگه باهام ازدواج نكني خودمو از ماشين پرت ميكنم بيرون.بعد پسره ترسيد و باهاش عروسي كرد.(اميدوارم بد آموزي نداشته باشه)
2-جلو گاز نري ميسوزي ...تنها مسافرت نري خطرناكه...موقع غذا حرف نزني از غذا مي افتي...واقعا نبايد ازتون انتظار بزرگ شدن داشت.
3-يد الله فوق ايديهم...آقا ما كه گرفتيم چي شد!!!
4-امروز پدر يكي از دوستام فوت كرد...واقعا نميدونم بهش چي بگم .اميدوارم غم آخرش باشه.
ماجرای شبی در خانه هيتکا
●
ماجرای شبی در خانه هیتکا
ساعت 15/9 شب ...مشهد...امامت..
بعد از کلی گشتن و کمک گرفتن از امداد غیبی خونه هیتکا رو پیداکردم...و خلاصه وقتی توچارچوب در دیدمش جا خوردم...خوب با لباس خونه عوض شده بود...منم که در کمال شرمندگی دست خالی تشریف آورده بودمو کلی هم مشکل داشتم که از هیتکای بیچاره نظرخواهی کنمو تازه با تلفن بیچارشون به 30 شهر مختلف هم زنگ زدم(منو شطرنجی کنید)
من از اول به خودم قول دادم خیلی بپر بپر نکنم و جنبه خونه دانشجویی رو داشته باشمو کاملا شب مثبتیو گذروندم.
به به عجب دستپختی...چه ماکارونی خوشمزه ایی...دلتون آب ...هیتکا مثل مامانا به من میرسه.
بعدشم شروع کردیم به رقصیدن و ادا در آوردن ! ( فکر کنم فردا صابخونه به خاطر صدای بلند اسپیکر و پایکوبیهامون هیتکا رو بندازه بیرون !) ...خیلی خندیدیم....
ساعت 5/11شب هم خداوند رزاق توسط 1 یا احتمالا 2 تا از بندگان نیکش ما رو مرام کش کرد و از برای تبرک و تمین ! ما رو قرین شادی کرد...ولی سر این غذای نذری کلی هیجان زندگیمون بالا رفت...چون نگفته بودیم زنگ چندم و میترسیدیم ساعت 12 شب زنگ همسایه پایینی رو بزنن و از برای همین موضوع(ما اصلا ذوق غذا نداشتیم...اصلا ، سو تعبیر نشه ) ، تو راه پله ها نشستیم و سعی کردیم حتی الامکان نفس هم نکشیم تا کسی نفهمه .
خلاصه با تشکر از شما و 133 محترم ...
در ادامه هیتکا هی خودشو می زد و عین مامانا می گفت : خدا مرگم بده ! چه زشت شد ! و منم می گفتم : " هر چه از دوست رسد نیکوست ... " بی خی خی ! بقیه ی شب هم به وبگردی و چت گذشت .. ( البته آونقدر تو نت موندیم که سایت برای دیدن و آدم برای چت کردن کم آوریم ! ... )
ناهار امروز هم جور جور بود ! کباب با نوشابه اضافی !
جامانده ها :
1- خدا اگه این یک مشکلمو حل کنه فکر نکنم دیگه تو زندگی هیچی به نظرم مشکل بیاد .
2- چقدر همه من و هیتکا رو عنبران طرقبه دعوت می کنند !
3- من خیلی خیلی دیشب ساکت بودم چون کلی کارام قاطی پاتی شده بود و ناراحت بودم ... در راستای همین هیتکا بین نمازش دو رکعت نماز شکر خوند !
4- تا حالا یه انگشتر ساخته شده از یک مقاومت یک کیلو دیدین ؟ من تو خونه ی اینا دیدم ! ( امان از این برقی ها ! )
5- با هزار تا تشکر مخصوص به خاطر همراهی هات توی این شهر غریب
●
ديشب آخرين شب خوابيدن تو خوابگاه بود و فرداشم آخرين تحويل كار.عاطفه كه ساعت1 شب خوابش برد و من و گلي و سارا همچنان بيدار بوديم. حوالي ساعت 5/3 صبح ما هم خوابمون گرفت.ولي يه مشكل كوچيك داشتيم اونم عدم وجود رختخواب كافي بود.عاطفه كه رو تخت گلي راحت خوابيده بود و پتو رو هم انداخته بود رو سرش . ما سه نفر بوديم و يه پتو. سعيده بدبخت هم رو تختش خواب بود خلاصه من طي يك عمليات انتحاري ملافه سعيده رو از رو تختش كشيدم و روي يك تشك گذاشتم بعدشم گلي لباساشو كه احتمال مي دم همش چرك و نشسته بوده ريخت تو يه روسري بزرگ و عين بالش كرد.عاطفه هم حتي به اندازه يك سانت به سارا جا نداد و دختره بيچاره تا صبح رو زمين يه گوشه دراز كشيده بود ( فكر نكنم تا آخر عمرش هوس كنه بياد خوابگاه.) جالب اينجاست كه نزديكاي صبح هوا خيلي سرد شد و تصميم گرفتم پنجره اتاق و ببندم هرچي كشيدم بسته نشد بعدش يادم اومد در راستاي پيشرفته بودن كارمون شب گذشته پنجره رو از جا در آورديم و تبديل به يه ميز نور بزرگ كرديم( به اين ميگن آخر نبوغ) خلاصه ديشبم عالمي داشت واسه خودش.
راستي من يه شعر مشهدي ياد گرفتم
صبر كنيد بخونم:
به نام خدا...گروه سرود شكوفه هاي خوابگاه تقديم مي كند( با لهجه مشهدي)
عرق مخورم مست نمرم
مرم به ديوار مخورم پس نمورم
چاقو مكشم حبس نمرم
جامانده ها:
1 - عروسي دوست پسر خاله عاطفه است به من اصرار مي كنن باهاشون برم. من همش فكر مي كنم اگه مادر عروس ازم پرسيد شما كي هستيد؟ بايد بگم دوست دختر خاله دوست داماد شمام.
2 - به به مامان جونم مياد پيشم .
3 - من به دريا مي رسم آبش خشك ميشه با من نيان لب دريا.
4 - بابا فيلتر...بابا البرز...نكن اين كارو با ما ...
● چند روز ديگه خلاص خلاص مي شم...
بالاخره مي رم يه جايي كه همه يرنگند...آخيش...
فقط يه چند روز ديگه اگه بتونم تخمل كنم...واي خدايا ...
شيوا جونم رفته ...ديگه هيچ كي نيست موهامو ببافه...شب بترسوندم...وقتي خوابيدم روم آب بپاشه يا چشماي عكس روي كارت ورود به جلسه مو در آره...
من ار اون دسته از آدمام كه هر كي هر چي بهم بگه بهم برنمي خوره...يعني صبرم تو تحمل حرف ها خيلي زياده.اما امان از اون روزي كه كاسه صبرم لبريز شده ... ديگه تا آخر عمرم نمي تونم تو چشم طرف مقابل نگاه كنم چون ازش متنفر مي شم.
فكر كرد تمام گناهاشو مي تونه با بغل كردن و بوسيدنم پاك كنه... با اون اشكاي تصنعي كه مي ريخت و مي گفت بايد ببخشمش چون اين چيزا تو خوابگاه پيش مياد.بهش هيچي نگفتم.هيچي... فقط گفتم خداحافظ و رومو بر گردوندم.
جامانده ها:
1 - خوابگاه خيلي دلگير شده همه رفتند غير بدبختايي كه تحويل كار دارن.ديروز واسه اولين بار دم تلفن كارتي خوابگاه هيچكي نبود.
2 - دو تا از همكارا با هم ازدواج كردند.فكر كنم من بيشتر از عروس ذوق كرده بودم.پسره اخمو شده و دختره يكذره خنده رو.انگار سر عقد اخلاقشون يه كم با هم عوض شد.
3 - خدا تو دل اين مامان من بندازه عوض اينكه اينقدر بره به مامانش سر بزنه بياد پيش دخترش.
4 - يه تصميمي گرفتم نمي دونم چقدر درسته... خدا كنه پشيمون نشم چون اونوقت روم نمي شه پيش خانواده ام شكايت كنم.
5-از بس جور نه نگفتن هامو به همه كشيدم دستام درد گرفته.خدايا چي مي شد منم مي تونستم بگم نه.
6 - باز دلم از بي معرفتيا پره زدم تو خط غصه...حالا درست مي شم.
● تو كوران امتحانات اصولا همه دنبال درسند و گرفتن يه نمره درست حسابي و در راستاي همين همه برنامه هاشون و تعطيل مي كنند.اما من و شيوا عمرا برنامه ها مو نو واسه درس خوندن لغو نكرديم.
هفته پيش من و شيوا تو اتاق نشسته بوديم و كلي خوشحال بوديم كه فرانك تشريفشو برده شهرشون و از شر دروغاش راحتيم و ناراحت كه كسي نيست مسخره ش كنيم.
بعد شيوا كه هميشه فكراي بد و خبيثانه به سرش راه پيدا مي كنه گفت زنگ بزنيم تلفن خوابگاه و صبا (يكي از بچه هاي اتاق بغلي) رو پيج كنيم بعد گفت چون من بهتر بلدم صدامو عوض كنم اينكارو بكنم.خلاصه من ... شدم و زنگ زدم و پيجش كردم. اونم گوشيو برداشت و منم با كلي سلام و احوال پرسي گفتم ببخشيد مزاحمتون شدم مي خواستم در باره يه امر خير باهاتون صحبت كنم. صبا هم با ذوق گفت بفرماييد حالا طرف كي هست.و منم گفتم الان نمي تونم بگم چون من فقط يه واسطه ام ( در حين اين حرفا من داشتم از خنده مي تركيدم و هي مكث مي كردم.)خلاصه واسه اينكه خيلي سه نشه گفتم من فردا صبح ميام خوابگاهتون خواهشا خوابگاه بمونيد و از اين حرفا.بعد سريع گوشيو قطع كردم و ولو شدم رو تخت.خلاصه من و شيوا داشتيم مي تركيديم يه دفعه در اتاق باز شد و خبر خواستگاريو به ما دادند.از همه جالب تر تحليل صبا در مورد خواستگاري بود و هي مي گفت دختره صداش خيلي با كلاس بود.واي من از عذاب وجدان مردم و شيوا از خنده.
صبح ساعت 5/8 من و شيوا از خواب پا شديم و رفتيم تو آشپزخونه يكدفعه ديديم در واحد باز شد و صبا و زهرا با يك كيلو گيلاس و يك كيلو شليل و خربزه و خيار اومدن تو. من از اينكه اينقدر قضيه جدي گرفته شد گريه ام گرفته بود و شيوا هي مي خنديد و مي گفت سر يه دروغ 4000 تومن پياده شدن.
خلاصه حين امتحانا هم خودمون يك روز كامل از درس افتاديم ، هم اون اتاقيا كه هي سر پسره نظر مي دادن و مي گفتن حتما عباس يا حسينه يا همون پسر پرايديه...
من خودمو به خاطر ارتكاب همچين عملي شطرنجي مي كنم.گرچه هنوزم صحبت اون خواستگاريه داغ تو خوابگاه پيچيده و با كلي يه كلاغ چهل كلاغ به گوش خودم رسيده.
جامانده ها
1- آخرين امتحان دوران كارشناسيشم داد.با تمام وجود براش آرزوي موفقيت مي كنم . خواهر گلم ايشالا فوق ليسانس.
2- بعضي از اين دخترا كه خونه دانشجويي دارن حسابي پيشرفته اند.مثلا در راستاي گله نكردن خانواده ها و بي افاشون از اشغال بودن تلفن دو خطش كردن يا در راستاي سهولت فهميدن اينكه بي اف كدومشون تلفن زده كالر آي دي وصل كردن.
● دومين سال زندگي من تو اين شهر داره تموم ميشه...مثل برق و باد گذشت...هنوزم باورم نميشه 2 ساله اينجام...
اينجا خيلي واسه من ناملايمات داشته ...خيلي روزاي سخت...خيلي روزاي غربت اما با همه اينا اينقدر بي انصاف نيستم كه بگم از اينجا متنفرم...
خوب اين شهر با تمام بدي هاش لحظه هاي قشنگ هم داشته...
با تمام وجودم اعتراف مي كنم كه موقع ترك هميشه اينجا خيلي دلم ميگيره...شايد دلم واسه مشهد تنگ نشه اما واسه دوران دانشجوييم، دوران كارم، دوستي هام ، خوابگاه ، شر بازيام و ... تنگ ميشه.
آخ خيلي اوضاع حسي شد نياز به دستمال كاغذي پيدا كردم.
بگذريم ...چون مي گذره
ديدن ذره ذره عاشق شدن يه آدم خيلي جالبه وقتي كه آدم از بي تفاوتي به عادت مي رسه شايدم علاقه. ولي به هر حال آخرش عشقه...
فكر كنم نهايت سر سختي يه آدم مي تونه يه سال باشه بعدش ديگه هر كاري كنه و به هر در و ديواري بزنه نمي تونه جلوش وايسه.
وقتي ياد اون سرسختي هاي اوليه اش و مسخره كردنش مي افتم و همه اينا رو كنار ديروز كه حاضر نبود از طاها دل بكنه و 4 روز بره خونشون ميذارم به اين نتيجه مي رسم كه
چه حديثي است اين عشق كه نمي پوسد و افسرده نيست
حتي آن هنگام كه از آسمان بر خانه آوار مي شود...
اميدوارم كه اون شونصد نفري كه ناراضين راضي شن تا اينا بهم برسن.
جامانده ها
1-كاراي پروژمون خيلي عقب افتاده يكي از 5 هم گروهي مشهديم پيشنهاد ميده بيان خوابگاه ما كار كنند من فكم افتاده ... يعني اين 5 تا خسيس به همون يه وجب جاي من چشم دارن.
2 ـ هيچ وقت اينقدر با استادتون صميمي نشين كه از روي علاقه واسه اين كه دوباره ببيندتون بندازدتون.
3 ـ جماعت محترم يه دلي واسه ما دختر خوابگاهي ها كه روزاي تعطيل حق نداريم از ساعت 1 بعد از ظهر به بعد بريم بيرون بسوزونين.
● كاش تبديل به يك سوسك مي شدم....
كاش اون ويروسي كه خدا نكنه تو دل كسي بيفته تو دلم مي افتاد و اين بلا سرم نمي اومد...
خدايا آخه اون روز كه شانس تقسيم مي كردي من سرم كجا بند بود...
مي دونيد ديشب من پا شكسته رفتم بالا پيش گلي تا در مورد پروژه مون و نحوه ارائه ش صحبت كنيم.به خدا بحث درس و اينجور حرفا بود ولي يه دفعه گلي بلند شد تا اداي يكي از پسرا رو در آره.خلاصه همه از خنده منفجر شده بودن.منم رو لبه ي تخت نشسته بودم و از خنده ولو شدم رو تخت . يدفعه ديدم يه چيزي خورد به پيشونيم و بدجوري درد گرفت بعدشم ديدم واي...
عينك گلي جفت شيشه هاش در اومده و فرمشم كج شده . يعني افتضاح شده . مي خواستم داد بزنم چون گلي بدون عينك مثل اسلام بدون روحانيته. بعدشم سريع اعتراف كردم كه من يك موجود خطا كارم.گلي خيلي خيلي ناراحت شد .علي رغم اينكه من حاضر بودم تمام خسارت رو متقبل شم بازم خيلي شاكي بود.(همش حس اون بچه هاي تخسي رو داشتم كه مي رن خونه دوستشون و هي خرابكاري مي كنن...)
من خيلي بيچاره ام چون يه جزوه بود كه از روش امتحان داريم و به اندازه خون سياوش با ارزشه.گلي قرار بود به من بده تا من بخونمش اما بعدش حاضر نشد اينكارو بكنه.
فكر كنم شندرغاز حقوق خودم و حق عائله مندي به اضافه پول هاي پدر و سهمم از كميته امداد و حق عضويت بسيج و حقوق جمع آوري خواهران بد حجاب از سجاد و سهم الارثم از درياي خزر و خليج فارس رو بايد به خريداري يك عينك كه احتمالا ”زايس“ خواهد بود اختصاص بدم.
دوستان محترم مي تونند كمك هاي مالي خودشونو در راه حفظ آينده تحصيلي من به شماره حساب100 واريز كنند.
جامانده ها
1 - نمي دونيد چقدر وحشتناكه از خونه دور باشيد و بفهميد زلزله اومده.اونوقت تلفن خونه تون هم به طرز وحشتناكي اشغال باشه . دقايق خيلي سختي بود.خدا جون شكرت همه شون سالمن.
2 - مي بينم كه پيش يك عدد آقاي رئيس لو رفتم.(خداييش خيلي زرنگ بوديد.)
3 - يك نفر تپل و قد كوتاه با يك عينك زشت مبلغ 2000 تومان از من دودر كرده.تا افشاگري نكردم پولمو پس بده چون واسه خريدن عينك گلي شديداً بهش احتياج دارم.
4 - بازديد علمي رفتيم جنوب خراسان . خيلي قشنگ بود، خيلي هم خوش گذشت.تازه دل همه تون بسوزه چون استادمون خيلي مهربون بود و راني مهمونمون كرد.
5 - يكي از مواردي كه در گروه كوهنوردي ما خيلي بهش توجه ميشه اينكه از محل و نقاطي عبور كنيم كه حتي الامكان هيچ آدمي اونجا نباشه تا خداي نكرده در اين ورزش جمعي چشممون به گناه آلوده نشه.تازه بابا ... همش مواظب حرف زدن و راه رفتن و نگاه كردن منه...
● خدايا چی کار کنم؟؟؟
پدرم در اومد واسه آپديت کردن...
برادرای دينی...خواهرای گرامی...کجاست ياری دهنده ايی که مرا ياری دهد؟؟؟
من هی ميترسيدم چون دير آپديت کردم نکنه شماها نگرانم بشيد و فکر کنيد منم قاطی اون ۱۰۰ تا دختر خوابگاهی دانشگاه فردوسی راهی بيمارستان شدم...
من بيشتر از ۱هفته است که هی مطلبمو تایپ ميکنم يا ديسکت باز نميشه يا پرشين بلاگ قاط ميزنه.خلاصه من بيخيال مطلب قبليم شدم.
ميدونيد اين چند تا مشهديی هم که لينکشونو اين بغل گذاشتم اصلا خيری ازشون بلند نميشه و تو اين دوره قحطی کامپيوتر و بی پولی يه تعارف کمک به من نميکنن.
طرحی از يک زندگی که کامپيوترش ويروسيه و تو قلبشم ويروس...افتاده.
هيتکا هم که هميشه مشغول امتحان و جزوه نويسيه(در ضمن از شاگرد اولا توقع ندارم)
ژوکر که اگه حوصله داشت خودش زود به زود می آپيد
دفتر خط خطی به علت مشغله فراوان و پيشنهادات مختلف بی خيال ميشم.
اسکيزوفرنی هم به علت اينکه احتمالا کمک کردن به ديگران بهش فاز نميده و گرافيک بالايی نداره ازش انتظار ندارم.
صادق هم که رفته قاطی اسپاتيا.
داوود کوچولو هم که توسط پدر توقيفه و در صورت دست زدن به کامپيوتر تحت پيگرد قانونی قرار ميگيره.
حاجی ناپلئون هم که تا اطلاع ثانوی سرش به سد خندان گرمه.
  
من کامپيوتر ميخوام...ياللااااااااااا....مامان................
جامانده ها
۱-کسی که اول بار الفبای کارمو بهم ياد داد رفته...همکار که نه ولی استاد خيلی خوبی بود.اميدوارم هرجا هست سلامت باشه.
۲-از يکی از دوستام که قراره تو پروژه اخيرم کمکم کنه ممنونم.
۳-کله پزی مش اسمال محل مناسبی برای خانوما نيست از تردد تو اون نقطه بپرهيزيد.
۴-چه حالی ميده آدم تو ۱هفته ۴بار جوجه کباب بخوره.
۵-يه مهربون يه آرزوی قشنگ واسم کرده اميدوارم به آرزوش برسه.
۶-يه پيشنهاد کار داشتم کلاس گذاشتمو قبول نکردم حالا شديدا پشيمونم.
۷-اميدوارم قراره وبلاگيه جمعه تو تالار هلال احمر به همه خوش بگذره.
۸-همين...
●
اردو،اتوبوس،نمايشگاه كتاب
گشت زدن به بهانه كتاب،به بهانه ديدن دوستان قديم...
بستني،سيب زميني،چيپس...
نمايشگاه مطبوعات...
شايداز همه جا بيشتر خوش گذشت خصوصا صحبت بارحماني مدير مسؤل شرق...
ساعتها با عاطفه...چشم دوختن به پنجره...مارمولك...
چراغ هاي شهر از بالا...
ياد ديد زدنهاي من و تو از خرپشته خونه...عشق ديدن نورافكن هاي استاديوم آزادي...
امامزاده صالح،غروباي پنج شنبه...تجريش،آزادي...
فولوكس واگن،پارك ارم،اوشون فشم...
نمايشگاه لباس،بلوزاي يه شكل،سرما...
آفتاب داغ ،دوچرخه سواري،كوچه هاي جنت آباد...
بمباران،خونه ما،توپاي خال خالي...
بيمارستان،دكتر صدر،پنج تومني تلفن...
اين روزا دلم عجيب هواتو كرده...
راستي چند سال گذشت؟؟؟
جامانده ها
خيلي ناراحت كننده ست آدم از نزديك خونه ش رد شه و نتونه بره خونه...
ديدن طلوع آفتاب ،اونم از لب دريا خيلي ديدنيه...
وجود دو كفتر عاشق و ايجاد محيط ماي لاو تو جمع جالبه...
ديدن آدماي جفت دپرس كننده ست...
تحمل ادماي غير قابل تحمل لازمه...
عاطفه از قول پسرخالش گفته بود پوران شريعت رضوي فوت كرده اما ما ايشونو با فك و فاميلاي شريعتي تو غرفه خودشون ديديم...
بيست ارديبهشت ،ششمين سالگرد فوت مادربزرگ مهربونمه...جاش خيلي خاليه...چقدر همه چيز از 20ارديبهشت77تا الان تغيير كرده...روحش شاد
هفته خوابگاه ها
● خير سرمون اين هفته، هفته خوابگاه ها بود.دريغ از يك مثقال توجه به اين جماعت گداي محبت.
من يكي كه منتظر بودم حداقل دولت سد ممد يه چادر كمك به خوابگاه يا حمايت از بچه خوابگاهي يا يه چيزي تو اين مايه ها داشته باشه.
من خودم حاضر بودم در حاليكه يه قطره اشك از گوشه چشمم روانه و دستمو مثل گدا ها بلند كردم طرح پوستر تبليغاتيشون بشم.
به هر حال اين نشون مي ده از اضافه كاري بم حسابي جيب دولت پر بوده و نياز به شندر غاز ما مستمنداي خوابگاهي داشته.
به هر حال مسئوا خوابگامون تو اين هفته يه حالي به هممون داد و با سنگايي اندازه كله گنجشك پنجره هاي باز اتاقمونو نشونه رفت و چند تا تو سري حسابي نصيبمون كرد ما هم هي سنگا خورد تو سرمونو جرات نداشتيم سرمونو از پنجره ببريم بيرون (آخه دفعه قبل كه سنگ انداخت و ما سرمونو برديم بيرون، اسممونو رد كرد به كميته انضباطي و گفت آگه آتيش تو اتاقتون انداختند بازهم سرتونو نياريد بيرون چون ممكنه من نباشم، نامحرم باشه.)
خلاصه از تجربه قبلي كه از اين مرده داستيم هي خورديم و دم نزديم تا اينكه يه لحظه اتاقمون شبيه فلسطين اشغالي شد.خلاصه من فكر كردم دامنه انتفاضه به كشيده شده و براي همدردي با مظلومان فلسطين سرمو بردم بيرون.بعد آقاهه كلي بد و بيراه گفت كه وقتي سنگ مي زنم يعني كارتون دارم چرا محل نمي ديد بعد اسممون به جرم محل ندادن به نگهبان رد شد كميته انضباطي.
اينم از بدبختي ما.
خدا شانس بده ، مردم كيا ميرن دم پنجره شون سنگ مي زنن و ما كيا؟؟؟
●
از هر چي كلاس تاريخ اسلام و اخلاق و اين جور چيزاست حالم بد مي شه. خصوصا بعد از اينكه استادا فكر كردن براي اينكه بتونن افكار احمقانشونو به خورد دانشجو ها بدن بايد خيلي حرف هاي با نمك و به روز بزنن.
سركار خانم منزتن و مبرتن از گناه استاد تاريخ اسلاممون در جديدترين نطقشون خطاب به ما گفتن دختراي عزيزم ياد بگريد در زندگي آينده تون شوهرتون همش شلوارك به پا باشه .من يكي كه كوپ كرده بودم و فكر مي كردم نعوذبالله گوشام اشتباه شنيده ولي بعدش با توضيحات سركار عليه فهميدم اين يكي از تاكتيك هاي مهم بزاي جلوگيري از 2 تا شدن شلوار مرداست . بعدشم گفت ما بايد قدر دان اين انقلاب باشيم چون تو دين مبين اسلام و بعد انقلاب مرد ها فقط مي تونن4 تا زن دائم با چند تا صيغه اي داشته باشن و اين واقعا به نفع زن هاست .در صورتي كه قبلا مردا به اندازه يك تسبيح هزار تايي زن مي گرفتن .
اين استاده ي محترم يه بار ديگه هم در يك نطق آتشين گفته بود فدك شامل نيمي از آسيا،نيمي از اروپا و نيمي از آفريقا مي شده و من مطمئنم اگه آمريكا شيطان بزرگ تلقي نمي شد .خانم مي گفتن نصف ديگه فدك هم تو آمريكا بوده.
حس مي كنم سر كلاسش يه يابوئم كه مقابل يه خر وايسادم.حس بديه ، خدا كنه بهش نرسيد.
● از اينجا هم مي تونم حسش كنم .حرمو با تموم سكوت روحاني نيمه شباش.
حتما خيلي شلوغه.شلوغ و سياه و غم آلود...
ميدونيد پارسال يكي واسه توصيف حرم بهم گفت: حرم يعني سكوت...انقدر به دلم نشست كه دوست دارم هميشه اين طوري تو ذهنم باشه ،با يه سكوت روحاني...
پارسال اولين سالي بود كه شهادت امام رضا مشهد بودم.وقتي يه عالمه خادم با يه شمع تو دستاشون به طرف حرم ميومدن واسم خيلي جالب بود .امسال كه قسمت بود در جوار خانواده باشيم تا سالاي بعد چي بشه...
خارج از حس
1-يه سري تسويه حسابهاي شخصيه كه به وقتش بهشون مي رسم.پس جماعت حساب كار دستشون بياد .به قول حضرت حافظ
تو پنداري كه بدگو گفت و جان برد حسابش با كرام الكاتبين است
2-هيتكاي عزيز هفته ديدمون مبارك.
3-عاطفه جان به خاطر اينكه مطلبمو يك هفته است پست نكردي ممنون.
4-شما مشهديا واقعا...عاطفه خانوم تا افشاگري نكردم زنگ بزن خونمون (راستي ايشاللاه شماره تلفنمو كه داري)
5-يه سري افاضات از استاد تاريخ اسلاممون نوشتم كه بزودي پست ميشه.
6-حرم روآش واسه ماهم دعا كنن.
7-جميعا اجرتون با امام حسين.
مسافر
●
مسافر از اتوبوس پياده شد :
”چه آسمان تميزي!“
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
”دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
پيوست:
عاطفه جون تولدت مبارك ايشالا صد ساله بشي.
چشمهای نگران
● خيلي خسته ام.از 6صبح ديروز تا حالا نخوابيدم.
پريشب داشتم وب گردي مي كردم.ساعت 3 شب بود.اومد تو اتاقم.مي دونستم اومده با هام حرف بزنه.هر دومون دلهره داشتيم.گفت اومده آخرين اخبارو ازم بگيره.منم بهش گفتم مي خواي اگه فردا سالم نيومدي بيرون به همه بگم مثل ابوريحان بيروني تا آخرين لحظه دنبال علم بودي.لبخند كم رنگي زد.بهش اميدواري دادمو گفتم همه چي درست ميشه.تو اتاق من خوابيد.ساعت 4 صبح بود.فهميدم بيداره.نگران بود و خوابش نمي برد.گفت اگه فردا سالم نيومد بيرون وسايلاشو بين خودمو داداشم نصف كنيم.منم به شوخي گفتم قبول نيست و چون من بزرگترم بايد سهمم بيشتر باشه.وقتي داشت در اتاق عملو مي بست هم همون دلهره تو چشاش بود.بازم بهش اميدواري دادم كه همه چيز درست مي شه.وقتي با اون حال اومد بيرون واقعا نياز داشتم يكي به خودم دلداري بده.همه چيز مرتبه .خيلي دوست داشتم ميتونست چشاشو خوب باز كنه تا ببينم اون دلهره هنوز تو چشاش هست يا نه؟
● In the morning
The salty dimensions of the feast
Shaded the taste
My image was reflected on the area of the calendar
On the turning point of the those oblique infantile nesses
On the slope of the tranquility of a feast
I cried out
Wow! Such nice weather
صبح
شوري ابعاد عيد
ذائقه را سايه كرد
عكس من افتاد در مساحت تقويم
در خم آن كودكانه هاي مورب
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم
به چه هوايي
● سلام...
بالاخره وارد سال نو شديم.خوش اومديم.
شب عيد مامان حالش به هم خورد و پدر مجبور شد ببردش دكتر.من و خواهرم هم بايد كلي شام درست مي كرديم چون هميشه چند روز مونده به عيد پسردايي هام و پسرخالم ميريزن اينجا و اگه شانس بياريم بعد از سيزده به در ميرن.خلاصه طبق معمول هميشه هم نيش و كنايه هاي من كارساز نشد و اينا موندن.منم كلي تو آشپزي از مهدي كار كشيدم و خواهرمم حسابي از محمد تو جارو كردن.بعد از اينكه كارا يه كم روبراه شد و مسوليت سالاد درست كردن افتاد گردن مهدي يه دفعه يه فكري اومد تو سرم.
راستش تصميم گرفتم در جهت احياي سنت هاي قديمي و اينكه روحيه خودم عوض شه به مراسم قاشق زني* تو ساختمون بپردازم(خودمم نمي دونم چي شد اين فكر زد به سرم.)
واسه همين يه قابلمه تفلون كوچيك با يه قاشق برداشتم و يه چادر مشكي انداختم سرم.اولين مقصد واحد روبرويي بود...اول زنگ زدم و بعد با تمام وجود با قاشق تو قابلمه كوبيدم و هي داد مي كشيدم قاشق زنيه.خلاصه در كه وا شد يه مدت صدايي نيومد(احتمالا خشكشون زده بود) بعد صداي خنده ها بلند شد. منم كم نمياوردم و بلندتر داد ميزدم.بعد يكي قابلمه رو ازم گرفت و بعد از چند لحظه بهم داد توش پر از پسته و شكلات بود.كلي ذوق كردم. در بسته شد ولي همچنان صداي خنده مي اومد.فكر مي كردم در مقابل هر حرفي يه جواب قانع كننده دارم پس به بابامم ميتونستم بگم اين كار فقط در راستاي احياي سنت هاي ديرين بوده. اصولا سر و صداهايي كه تو ساختمون ايجاد ميشه اهل خونه ما رو اصلا كنجكاو نمي كنه چون كاملا واضحه كه كار كيه.اما اين دفعه با چند تا چشم پرسشگر روبرو شدم.خصوصا خواهرم كه داشت شاخ در مي اورد اما من جوابمو از قبل اماده كرده بودم. خوردني هاي خونه ي اول منو به ترويج بيشتر اين سنت ترغيب كرد.خونه دوم هم اول تعجب و بعد خنده.البته خسيسا فقط سه تا شيريني تو ظرفم گذاشتند.
بعد تصميم گرفتم گستره كارمو افزايش بدم.واسه همين رفتم تو كوچه (خونه عمم).همه چي مثل ساير خونه ها اتفاق افتاد.چند تا پرتقال با شلواري كه برام دوخته بود نصيبم شد.حيف كه شرم و حيا مانع شد تا در خونه هاي ديگه برم و گرنه خيلي بيشتر به هم خوش مي گذشت.
خلاصه با دست پر بر گشتم خونه.1ساعت بعد مامان اينا اومدن.قيافه شون مثل هميشه ايي شده بود كه از خرابكاري هام سر در مي آوردن.بابا يه نگاه سفي اندر عاقلي به هم كرد اما با ديدن قابلمه تفلون مامان (كه البته ديگه تفلون نيست) و خوراكي هاي توش با مامان زدند زير خنده.گويا همسايه روبرويي تو راهرو ديدتشون و كلي ازشون تشكر مي كنه و مي گه ما كلي روحيه مون عوض شد دخترتون اين كارو كرد.البته بابا به من گفت نمي دونم چرا بايد تو مسؤل تغيير روحيه افراد ساختمون باشي.بعدم گفت از اونجايي كه امشب شب احياي سنت هاي ديرينه لطف مي كني و مثل قديما كه دخترا پله هاي خونه ها رو مي شستن تمام پله ها رو ميشوري.ترجيح دادم سكوت كنم چون خيلي هم از پله شستن شب عيد بدم نمي اومد هم ميتونستم همه رو خيس كنم يا تو كفشايي كه بيرون بودن آب بريزم هم دزدكي دوچرخه پاييني ها رو بردارم و بازي كنم.
*قديما نزديك عيد و انگار روز 13آبان بعضيا چادر مي انداختند سرشون و در حاليكه با قاشق به يه قابلمه مي كوبيدند مي رفتند در خونه مردم و مردم هم هر چي كه داشتند تو كاسه شون مي انداختند حتي اگه اون چيز يه سيب زميني گنديده بود.هر كي چيز بيشتري در اين مورد مي دونه بنويسه.
● نرم نرمك مي رسد اينك بهار
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه ي شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار....خوش به حال روزگار
انگار جدي جدي نزديك سال تحويله...اينو مامان با اون خونه تكوني وحشتناكش خوب بهم فهمونده......هنوز آجيل و شيريني نخريديم حسابي كار سرمون ريخته...الان داشتم خا طرات عيد هاي قبلو تو دفتر خاطراتم مي خوندم.چقدر همه چيز زود گذشت.انگار همين ديروز بود كه بزرگترين آرزوم قبول شدن تو دانشگاه بود يا خيلي چيزاي ديگه...فكر ميكنم امسال اندازه سالاي پيش شور و شوق عيد رو ندارم.يه حس لعنتي داره بهم ميگه بزرگ شدم و من چقدر از اين حس گريزونم.باز هم يك سال ديگه داره ميگذره و باز هم من ميخوام خودمو توجيه كنم كه خيلي امسال كاراي مفيد انجام دادم.امسال بازم جرات نگاه كردن به حياطو نداشتم.انگار هر سال بايد وسط يه دنيا خاطره من يه ساختمون جديد سبز شه...دلم واسه دويدن تنگ شده.واسه دويدن و خيلي از كاراي ديگه.ميخوام زمانو نگه دارم من واسه ورود به يه سال ديگه و بزرگ شدن خيلي كوچيكم.چيدن هفت سين امسال هم با منه...سيب سكه سمنو سنجد سنبل سير سبزه ماهي و نارنج...هنوزم اولين كسي كه بايد وارد خونه بشه منم...هنوزم مسوليت خيلي از كارا با منه...نمي دونم اما انگار يه جورايي حسش نيست...
به پرستو به گل به سبزه درود
به شكوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري كه مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
با همه اين تفاسير بهار داره ميرسه و زمان ميگذره. به قول هنري وان دايك"
زمان بر آنان كه در انتظارند بسيار آهسته مي گذرد
و بر آنان كه هراسناكند با شتاب
و بر آنان كه غصه دارند بس دراز است
و بر آنان كه شاد و خرسند بسي كوتاه
اما بر آنان كه عاشقند زمان ابديت است
ياد سحر و ياد روزهاي قشنگمون به خير.ميدونم ايرانه ولي نميدونم چرا هيچ خبري بهم نمي ده راستش اين شعرو همراه كارتپارسال برام فرستاد.دلم واسه تك تك نوشته هاش تنگ شده...بگذريم...
پاي سفره هفت سينتون به يادم باشيد...شاد باشيد و تندرست.
سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق با تمام وجود
●
من خواب ديده ام كه مي روم
من خواب يك اتوبوس ايران پيما را ديده ام
و دلم هي شور مي زند
و در كفش هايم يك سره نمك مي ريزند
و كور شوم اگر دروغ بگويم
من خواب آن اتوبوس ايرا پيما را وقتي خواب نبوده ام ديده ام
من مي روم
من مي روم
من مي روم جاي دگر، جايي كه مثل هيج جا نيست
مثل دانشگاه نيست
مثل خوابگاه نيست
مثل خانه عاطفه اينا نيست
مثل خانه عمو جان فرانك نيست
و مثل آن جايي ست كه بايد باشد
درختانش از خانه دايي پژوهش عادل هم بلند تر است
و ديوارش از ديوار همسايه هم سفيدتر
و از واحد روبرويي هم تميز تر
و از خانه همسايه بي ادب طبقه پاييني هم بهتر است
و اسمش تا آنجا كه يادم هست خانه است
و در آنجا مي شود تمام حرف هاي سخت را تحمل كرد
و مي شود آن جا نسيه كافي شاپ رفت
آخ چقدر اف نوشتن خوب است
و من چقدر دلم مي خواهد پول كافي نت ندهم
چقدر ديدن تغييرات اين خانه خوب است
و من چقدر دلم مي خواهد كه گيس سوگند را بكشم
چرا من اين همه كار دارم
كه دير به خانه بروم
چرا پدر كه اندازه من كار ندارد
پيش من نمي آيد و كاري نمي كند كه من زود به زود به خانه بيايم
من تمام چمدان هايم را بسته ام
و لباس هاي نشسته ام را شسته ام
من مي روم
من مي روم
من خواب ديده ام كه رفته ام
و كور شوم اگر دروغ بگويم
كه همه چيز خوب بوده است
● ۸ مارس روز جهانی زن مبارک...
نوشته اصليمو يه دور نوشتم پست نشد...الان دور دومه اعصابم خورد شده واسه همين همين قدر فقط ميتونم بنويسم..احتمالا اين پرشين بلاگ منو می کشه
راستی يه چيز جالب روزنامه شرق نوشته...کميته امداد ۱۰۰ميليارد تومن از صندوق های صدقات کاسبی کرد...کاش من هم يک صندوق صدقات بودم ...
●
اين روز ها شهر حال و هواي ديگري دارد...هميشه وقتي محرم مي آيد اينگونه مي شود...باز هم تمام شهر بوي داغداران كربلا مي گيرد.در گوشه گوشه ي شهر خيمه بر پا كرده اند ، صداي نوحه مي آيد ...سر در خيلي از خانه ها دعوت به روضه زدند.نذورات صلواتي پخش مي كنند...كار مداحان و روضه خوان ها سكه شده.پارچه فروشان و پرچم دوزان كلي كاسبي كرده اند...مردم تحت تاثير جو حاكم غصه دارند.اين روزها حتما خيلي ها حاجتشان روا شده ... اين روز ها حتما خيلي ها حاجتي دارند...اين روزها من مانده ام و حس محرمي كه با تمام اين تفاسير به من القا نمي شود...نمي دانم من دور شده ام يا محرم.فقط مي دانم فاصله مان نسبت بهم خيلي زياد شده ...خيلي...
در اين اتاق من ماده ام و دو دوست كه با اصرار از من مي خواهند برايشان نوحه بخوانم ...باز هم تسليم مي شوم .اندكي بعد صداي قهقهه ها بالا مي رود...خدايا نمي دانم من عوض شدم يا حس محرم...
● خيلی وقته چيزی ننوشتم.منتظر بودم حسش برگرده.
اعتقاد من به فضيلت نوشتن است
كه نوشتن من خيال مرگ است
اما حجت من برای نوشتن
نخستين نيكبختی ست كه
در اين ماجرای اعتماد احساس گناه دارد
احمد رضا احمدی
خوب بالاخره شروع ميكنم
سلام ماهيها
سلام قرمزها سبزها طلايی ها
به من بگوييد آيا در آن اتاق بلور
كه مثل مردمك چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شبهای شهر بسته خلوت
صدای نی لبكی را شنيده ايد
كه از ديار پری های ترس و تنهايی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها
و لای لای كوكی ساعتها و هسته های شيشه ايی نور پيش می آيد
و همچنان كه پيش ميآيد
ستاره های اكليلی از آسمان به خاك می افتند
وقلبهای كوچك بازيگوش از حس گريه ميتركند
راستی نميدونم چی شده قالب وبلاگم عوض شده.اين وبلاگ هم مثل خودم حسابی خوش شانسه.چه ميشه كرد...در ضمن از همه ی دوستانی كه همدردی كردند صميمانه سپاسگزاری ميكنم.
● غمي در چشمانش بود كه تمام وجودم را لرزاند
نمي خواستم پدر را بعد از اين مدت به اين شكل ببينم چشمانش سرخ بود درست شبيه روزي كه مادربزرگ پركشيد، حس مي كنم پشتش خالي شده بود عمو سعيد دوست پدر و يار روزهاي سختي اش بود و از عموي واقعي ام محبوب تر ...
هنوز هم باورم نمي شود، هنوز هم با آن چهره ي مهربان مي بينمش كه در مغازه اش نشسته يا ديگ هاي حليم نذري اش را هم مي زند.
گورستان سرد است، صداي ضجٌه ها مي آيد، پدر باز هم خيره مانده، مثل آن روزي كه فريناز رفت و آه كه چقدر چشمان پدر خسته اند.
روزي كه مادربزرگ مرد، موهاي بالاي شقيقه پدر سپيد شد و امروز موهاي سپيدش خيلي بيشتر از پيش بود. مي دانستم كه مي خواهد فرياد بزند اما باز هم صدايش را در گلو شكانده بود، نمي دانم تا كي مي خواهد سكوت كند،
از وقتي يادم مي آيد عمو سعيد بوده و پدر معتمد تمام كارهايش تمام حساب و كتاب هاي سالانه ايي كه براي رسيدگي فقط به پدر داده مي شد و آهنگ صدايش كه هميشه به ما مي گفت بايد قدر پدر را بدانيم .
عمو سعيد تصادف كرد؛ رفت و چيزي در پدر شكست . نمي دانم چه كسي مي تواند جايش را براي پدر پر كند ، براي پدر و چشمان سرخش ، براي پدر و يك دنيا دلتنگي اش ، براي پدر و كمر شكسته اش .
جمعيت مي رود ، ازدحام كم مي شود ، گورستان ساكت مي شود، من مي مانم و پدر كه دو عزيزش را همين جا به خاك سپرده ...
رويم را بر مي گردانم ، هيچ وفت دوست نداشتم اشك هايش را ببينم ... با مادربزرگ درد و دل مي كند ...
هوا سرد است ، گورستان خاموش و پدر ...
پازل كودكيهايم قطعه اي ديگر را نيز گم كرد ...
راستی عمو سعيد چه غريبانه رفت ...
● غمي در چشمانش بود كه تمام وجودم را لرزاند
نمي خواستم پدر را بعد از اين مدت به اين شكل ببينم چشمانش سرخ بود درست شبيه روزي كه مادربزرگ پركشيد، حس مي كنم پشتش خالي شده بود عمو سعيد دوست پدر و يار روزهاي سختي اش بود و از عموي واقعي ام محبوب تر ...
هنوز هم باورم نمي شود، هنوز هم با آن چهره ي مهربان مي بينمش كه در مغازه اش نشسته يا ديگ هاي حليم نذري اش را هم مي زند.
گورستان سرد است، صداي ضجٌه ها مي آيد، پدر باز هم خيره مانده، مثل آن روزي كه فريناز رفت و آه كه چقدر چشمان پدر خسته اند.
روزي كه مادربزرگ مرد، موهاي بالاي شقيقه پدر سپيد شد و امروز موهاي سپيدش خيلي بيشتر از پيش بود. مي دانستم كه مي خواهد فرياد بزند اما باز هم صدايش را در گلو شكانده بود، نمي دانم تا كي مي خواهد سكوت كند،
از وقتي يادم مي آيد عمو سعيد بوده و پدر معتمد تمام كارهايش تمام حساب و كتاب هاي سالانه ايي كه براي رسيدگي فقط به پدر داده مي شد و آهنگ صدايش كه هميشه به ما مي گفت بايد قدر پدر را بدانيم .
عمو سعيد تصادف كرد؛ رفت و چيزي در پدر شكست . نمي دانم چه كسي مي تواند جايش را براي پدر پر كند ، براي پدر و چشمان سرخش ، براي پدر و يك دنيا دلتنگي اش ، براي پدر و كمر شكسته اش .
جمعيت مي رود ، ازدحام كم مي شود ، گورستان ساكت مي شود، من مي مانم و پدر كه دو عزيزش را همين جا به خاك سپرده ...
رويم را بر مي گردانم ، هيچ وقت دوست نداشتم اشك هايش را ببينم ... با مادربزرگ درد و دل مي كند ...
هوا سرد است ، گورستان خاموش و پدر ...
پازل كودكيهايم قطعه اي ديگر را نيز گم كرد ...
راستی عمو سعيد چه غريبانه رفت ...
● اين روزا عجب ولوله اي شده تو سالن مطالعه خوابگاه.
جايي كه تا پيش از اين نيم نگاهي هم بهش نمي شد و ديواراش در حسرت ديدن يه دانشجو بودن حالا كيپ تا كيپ پذيراي دانشجوهاي بي خيال ديروز و خفاشان شب امروزه. البته بلا نسبت اينجانب و دوستان محترمه كه تمام طول ترم مشغول مطالعه و تحقيق و علم آموزي بوديم .
اينجا سوژه هاي جالبي پيدا مي شه . از كسي كه چوب كبريت گذاشته گوشه ي چشمش تا خودشو بيدار نگه داره و 2 نفر كه در نهايت عشق و صميمت و محيط ماي لاوي كتابشونو از وسط نصف كردن و هر نصفه دست يكيه تا بخونه،تا يه نفر كه با صداي بلند داد مي زنه ، خانما هر كي حرف بزنه الهي سوسك شه . و من و شيوا در دل آرزو كرديم كاش سوسك بوديم و امتحان نمي داديم.
شيوا هي داره رو مغزم كار ميكنه تا رضايت بدم فردا با هندس فري بره سر جلسه و من بهش تقلب بدم.اگه وقت داشتم از خيلي چيزا مي نوشتم ، ولي نه من وقت نوشتن دارم نه شما وقت خوندن.
پس فعلا 
●
اعصابم حسابي بهم ريخت،خيلي دلم مي خواست كمكش كنم اما واقعا نمي دونستم چي كار بايد كرد. من يكي از بس سر قضيه شيوا و طاها همراه شيوا گريه كردم و سر قصيه فرانك و سعيد همراه فرانك غصه خوردم ،سر قضيه سونا و نيما به سونا دلداري دادم ديگه ظرفيت هيچ جور مسئله ناراحت كننده، عشقي ـ ازدواجي و هر چي كه توش مذكر جماعته ندارم.
ولي بهاره فرق مي كنه،بهاره يه دختر خيلي خوبه كه از بد روزگار از يه پسره تو دانشگاشون خوشش مي ياد، يعني اول پسره يه طوري رفتار كرده كه همه فكر كردن اون از بهاره خوشش مياد، سه سال از اون موضوع ميگذره و بهاره هم شديدا عاشقش شده.ولي پسره نه به روي خودش مياره نه باهاش يك كلمه حرف مي زنه.
با اينكه من از اين جور تريپا كه دختره از پسره خوشش بياد و طرف تو دلش قند آب شه متنفرم اما سر اين قضيه واقعا نمي تونم بگم كه خريت از بهاره است.خيلي دلم مي خواد بدونم تو مغز اون پسره چي ميگذره(البته اگه مغزي براش بمونه چون قراره اگه يه وقتي ديدمش با مشت بكوبم وسط مغزش)
شيوا ميگه پسر جماعت بي جنبه است (دور از شما خواننده ي مرد گرامي؛))تا محلش ندي دنبالت مياد تا يكم بهش محل بدي خودشو لوس ميكنه.
تصور كنيد من تو اين جمع چطوري درس مي خونم به قول مشهديا قاط قاطم...دپرس كامل
خداوندا از دست اين دوستان عاشق پيشه به من بيچاره صبري جميل و به آنها عقلي سليم عطا بفرما .
اين مطلب ۸روزه قرار پست شه اما از شانس خوب من يا سرورها خرابه يا پرشين بلاگ مشکل داره يا ۱۰۰۰ بدبختی ديگه
●
آري اينچنين بود اي برادر....
شب...هوا سرد است آسمان دگرگون شده زمين مي غرد و همه اين ها نشان از اين دارد كه شب سختي در انتظار شهر است، شهر خموش است و ساكت...
اينجا بم است ساعت احتمالا نيمه شب است
اينجا خوابگاه دانشجويي است...جايي كه 400 مسافر تنها آرميده اند.
اينجا ساختمان خوابگاه است...جايي كه با تلنگري در هم مي شكند،جايي كه پنجره هاي آهنين و درب پولادين دارد.
شب است..زمين مي لرزد اما خفيف.دانشجويي بلند مي شود...پايين مي رود...اعتراض مي كند و از نگهبان مي خواهد تا درب را امشب و فقط امشب قفل و زنجير نكند.به او مي گويد كه زلزله اي خفيف رخ داده و احتمال مي رود كه باز هم بلرزد...نگهبان تابع قوانين است...نگهبان مسئوليت دارد،حق دارد او بايد از تمامي اعمال منافي عفت با قفل كردن يك در جلوگيري كند...
دانشجو اصرار ميكند..اصرار
ساعت 5/5 صبح است ...صبح جمعه...مسافران غريب ساكن كوير در خوابند...زمين مي لرزد...دانشجويان هراسان مي شوند...درب پولادين خوابگاه بسته است...اميد ها رنگ مي بازد...سالن مملو از جمعيتي است كه براي جلو گيري از هر گونه تخلفي از سوي آنان درب را قفل كرده اند...زمان كوتاه است،6،7،8،9،10،11،12 1،2،3،4،5 ...سكوت...
پسران خوابگاه ساكت و آرام اند... آنان زير آوار ها مدفون اند و درب پولادين همچنان قفل است .
● داستان نامانوسی ست...تنها دقيقه ايی کافيست...و زندگی دگرگون می شود.انسان در تقابل با واقعيت جا می زند.چطور می توان صبر داشت تحمل کرد و از بهت به جای مويه کردن برای عزيزان فقط سکوت کرد.
بم لرزيد...اما لرزشش دهشتناک تر از فروريختن قلب های خفته در خانه های آن شهر نبود.
ساختمان ها فرو ريخت...قلبها مدفون شد و تنها خاطره ايی ماند از مردمانی که نام دوست همشهری و هموطن را برايمان يدک می کشيدند.
بم به همراه قديميترين خاطره ملی اش در برابر اين عظمت سر خم کرد و آواری شد بر سر مردمان بی گناه شهر.
بوی خاک و خون و خاطره در کوچه پس کوچه های بم جاريست و تلخی ياد خاطره های زنده ای که مدفون شدند.
● ـگاهي اوقات چقدر خوب است كه حرف مي زنيم.چقدر خوب است كه بي پروا از گناهانمان ميگوييم.چقدر خوب است غرور را كنار مي گذاريم و اعتراف ميكنيم.امروز ديگر آن علامت سوال در گوشه ذهنم نيست.امروز خيلي چيزها را مي دانم كه كاش قبلا مي دانستم.احساس سبكي مي كنم،فكر مي كنم بخشيده شده ام.من به خيلي چيز ها فكر مي كنم ، خيلي چيزها.
ـديشب فضاي اتاق خيلي غم بار بود و من در لا بلا ي هق هق شيوا صداي شكسته شدن يك مرد را هم شنيدم.
ديشب قرار بود يكي به نفع ديگري كنار بكشد و امروز قرار است خيلي چيز ها معلوم شود.
●
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي كنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه ؛پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
ودر شهادت يك شمع راز منوري است
كه آنرا؛آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب مي داند
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد
زمستان هم كم كمكم مياد.امشب شب يلداست .شبي خاطره انگيز براي تك تكمان .از شكستن تخمه ها تا فال حافظ ....كه اين يكي از همه مهمتر بود .نيت و جواب و ...
راستي ياد بگيريم به سادگي شكستن تخمه در شب يلدا قلب ها را نشكنيم.
خوش بگذره و عوض من دور از خانه هم آجيل بخوريد.واسه منم فال حافظ بگيريد.برام بنويسيد چي اومد.يادتون نره منتظرم. خوش باشيد.
●
ديشب باز هم دنبال هم كرديم
باز هم كتك كاري كرديم
بازهم خنديديم
باز هم مسخره كرديم
باز هم...
ديشب زمين سفيد شده بود
ديشب...
ديشب باز هم از روز جدايي ترسيدم...
راستي چقدر ترسو شدم؟!!!
●
يكي ازدوستاي خوابگاهيم به اسم شيرين تعريف كرده :
يك از شب هاي ماه مبارك نسوان بسيجي خوابگاه شون در يك اقدام چريكي و خداپسندانه،تصميم به پختن آش مي گيرن اين وسط شيرين هم آبنبات بازيش ميگيره ميره پايين تا كمك كنه. خلاصه كم كم همه بچه هاي خوابگاه از روي حس معنوي ، ترس يا هر چيز ديگه اي كه بوده در جبهه اين بسيجيان مخلص قرار ميگيرن.بعد از يه مدت شيرين و دوستش ميرن بالا تا چيزي بردارن كه يكدفعه يه سايه رو ديوار مي بينن و ….
يك عدد عنصر ذكور
البته جيغ شيرين از بابت خوشحالي ديدن يك پسر يا ترس ديده شدن زلفاش توسط نامحرم يا هر چيز ديگه اي نبود،بلكه از اين بابت بود كه كسي كه جلو چشاش بوداز بسيجيان خيلي فعال دانشگاهشون بود .
خلاصه يدفعه خبر اين قضيه به همه ي دخترا مخابره مي شه.
و اين بنده ي مخلص خدا ميگه كه بهش الهام شده توي اين خوابگاه، خواهران دينيش دارن براي جدش آش مي پزن و اونم واسه اينكه در اجراين كار سهيم شه ميخواسته به اينا كمك كن(البته به صورت امداد غيبي)
.آدم از بعضي چيزا حيران ميمونه.
جامانده ها
راستي نميدونم چرا بعضيا فكر مي كنن من دپرس شدم .من اين قضيه رو شديدا تكذيب كنم.آخه آدم بين جماعت مشهديا كه دپرس نمي شه.
امروز احساس كردم يه عده دارن از احترامي كه من بهشون مي ذارم سوء استفاده مي كنن.خدا انشا ا... تعداد آدماي با جنبه رو تو اين شهر زياد كنه تا من اينقدر حرص نخورم.
● سلام بعد از چندين روز دوری....
وقت هايی هست که نمی توانيم همرکاب حوادث زندگيمان تاخت کنيم.
اعتمادمان را به آسانی از کف می دهيم.
سرگردان ميشويم
و بار احساسی نوميدوار را بدوش می کشيم
وقتی که چنين می شود
در اعماق درون خويش وقتی بريشان می شويم
برای همگام شدن با زندگی بايد که روش های تازه بياموزيم
و به جستجو برخيزيم
آغازی نوين را
راهی بيابيم که ياريمان دهد
تا ديگر بار رضايت و آرامش را فراچنگ آريم
راهی که توانمان بخشد
تا زندگی را سرشارتر کنيم به کام خويشتن
اين حقيقت را هرگز در نيابيم که چه ها توانيم کرد
که زندگی را چگونه دگرگون خواهيم ساخت
مگر آنکه بيازماييم؛بکوشيم
هرگز نخواهيم دانست
مگر آن زمان که دست به سوی خدا برگشاييم
که توانمان دهد زندگی را بجوييم
زندگی سرشارتری را
و ياريمان دهد
که باز بياغازيم
که باز زندگی خويش را بسازيم
به کوتاه زمانی حتی
سفری کنيم به آغازهايی نوين
بائولين اسميت
۱-روز دانشجو خيلی خيلی مبارک و ياد و خاطره ۳ آذر اهورايی گرامی.
۲-برشيان بلاگ بابای منو در آورده.تو رو خدا يکی بگه چيکار کنم.....
●
هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
يك دختر خوب خوابگاهي دنبال يك پيرزن خوب مشهدي كه حتي الامكان يك پسر يا نوه ي مجرد اكازيون در خارج از كشور داشته باشد مي گردد.
شايان ذكر است پيرزن فوق بايد داراي خانه ي ويلايي شيك بوده و غذا را نيز براي دختر مذكور آماده نمايد و دخبر نيز تعهد ميكند پايبند دين مبين اسلام؛قانون اساسي وهمدم پيرزن باشد و شايد هم در آينده با او فاميل شود.
واجدين شرايط لطفا آدرس و عكس خود را به وبلاگ وزين دخترخوابگاهي ارسال نمايند.عكسهاي ارسالي مسترد نخواهد شد.
پيشاپيش دست ياري شما را به گرمي مي فشاريم.
انجمن حمايت ازدختران خوابگاهي (احدخ)
اطلاعيه فوق به دبيرخانه انحمن ارسال گرديده و بديهي ست عواقب و پيامد هاي آن نيز به غهده خود انحمن مي باشد.
دختر خوابگاهي(دبير احدخ)
اعتراف نامه
باور کنيد من نمي دونستم پويا يه چيزي تو اين مايه ها نوشته؛اين مطلب زير چاپ بود كه عاطقه بهم خبر داد گرچه تو اين مملكت سرقت انديشه طبيعيه.
● ديروز با بروبچ تصميم گرفتيم بريم بيرون شهر.خلاصه تاکسی گرفتيمو رفتيم شانديز.همه چيز خيلی خوب بيش می رفت تا اينکه تصميم گرفتيم شيک بازيو به حداکثر برسونيم.بنابراين تصميم گرفتيم ديزی سفارش بديم.قيافه های شيک ما وقتی صورت حسابو ديديم واقعا ديدنی بود.کم کم تصميم گرفته بوديم که بريم ظرفای رستورانو بشوريم که خدا با يک امداد غيبی ما رو نجات داد.اگه اون يه ذره مانی از جيب شلوارم يافت نميشد هم بايد ظرف ميشستيم هم تا شهر بياده گز ميکرديم .
تروخدا مشهديا ...آخه اين انصافه ديزی اونجا دونه ايی ۱۵۰۰ تومن باشه.
اعتراف نامه
۱-مطمئنم عاطفه بعد از خوندن اين خبر منو ميکشه
۲-ما عمرا ديگه شيک بازی در نمياريم.
۳-ما ديگه ديزی نميخوريم.
فعلا همين.....
● چقدر بده مجبورت کنن يه کاريو بکننی اونوقته که حتی اگه دلت ميخواست اون کارو انجام بدی به کل منصرف ميشی.
شب بيست و سوم تو خوابگاه مراسم احيا بود.منو هم اتاقيها تصميم گرفتيم بعد از خوندن نماز بريم تو مراسم.يدفعه گروهکهای فشار امور خوابگاها ريختند تو اتاقمون و بعد از کلی تهمت گفتند اسمتون رد شده کميته انضباطی.حالا ما هرچی ميگيم واسه چی هيچکی بهمون جواب نميده.بعدشم يه چادر انداختند سرمونو به زور بردنمون تو مراسم.هر چی گفتيم اصلو ول نميکنن فرع بچسبن هيچکی به خرجش نرفت.ما بدون اينکه نماز بخونيم بای صحبتهای گرانقدر يک عدد حاج آقا نشستيم.آخرشم واسه اينکه برامون مشکل ايجاد نکنن عين ...کار کرديم و انقدر شيرين و آبنبات بازی در آورديم که نگو.
راستی يه سفر در بيشه.برام دعا کنيد.
●
بلاگری بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل بلاگريان را انيس و مونس شد
نبات من که وبلاگ نداشت تا چندی
يدفعه مسئله آموز صد بلاگر شد 
حس بزرگ شدن.....حس دور شدن.....حس تنها شدن اين تمام احساس نوزده سالگيم بود.............راستی يادم رفت بگم حس بلاگر شدن.
● ديشب به مناسبت تولد امام حسن تو دانشکده حقوق جشن بود و ما هم سوار سرويس شديم و رفتيم.
يه آقايی اومده بود مثلا در مورد مبحث جذاب ان ال پی صحبت کنه.آقا انقدر چدت و پرت گفت که نگو .مرتب هم پشت ميکروفون داد ميزد تا اينکه بعد از نيم ساعت وقتی ديد ۸۰٪ بچه ها انگشتاشونو فرو کردند تو گوشاشون يه کم ولومشو آورد پايين و با پررويی گفت:آدم انقدر دختر ببينه معلومه که جوگير ميشه.
خلاصه مخمونو انداخت تو فرغون و از زير گذر حرم رد کرد.
يه گروه از هيدورا کارا هم واسه اجرای برنامه اومده بودن.
هيدورا اختصار جمله هنر يورش دفاع ورزم ايرانه.
کارشون خيلی عالی بود و با رعايت کامل حجاب اسلامی و به دور از چشمان نامحرمان و به جهت کوبيدن مشت بر دهان آمريکا و استکبارجهانی اين برنامه اجرا شد.
در آخر هم گروه سرود شکوفه های خوابگاه به اجرای ترانه گل گلدون من پرداخت.
● امروز براي هميشه تبديل به دو بيگانه شديم.بيگانه اي غريب، كه روزي از سر خامي فكر مي كرديم خيلي شبيه هم هستيم.آرزوهامان،انديشه هامان ،تفكراتمان،......حتي خواب هايمان.
زمان گذشت.هر دو پوست انداختيم. من همان رنگ بودم اما تو رنگ عوض كردي و دور شدي .... دور، دور، دور،آنقدر دور كه براي هميشه از صفحه زندگيم محو شدي.
● يادش بخيرمن ... يادش بخيرما..... يادش بخير دوستی ها
چقدر زود می گذره اندازه يک چشم به هم زدن . رويا عشق دوستی ....... و جوونی.
تازگيا عزا گرفتم که اگه اين دوران خوب تموم شه چی کار کنم.
امروز صبح با عاطفه از خونشون اومديم. عاطفه طبق معمول جو گير شده بود و با دنده ۵ می رفت و هی از خودش تعريف می کرد و منم داشتم ابی گوش می کردم.شعر ستاره های سربی که اومد جفتمون شروع کرديم به خوندن.شيشه ها رو کشيديم بالا و با تمام |