آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای خوب خوابگاه
آن حرافی های پر از خنده
آن دختران پر از شادی
آن اتاق های کوچک و تنگ
آن پشت بام مشرف به پسر همسایه
آن کوچه های مملو از سر و صدای ما
آن روزها رفتند...
آن روزهایی کز شکاف پلک های من
کادوهای ولنتاین هم اتاقی ها می جوشید
و چشمم به هر سوژه ایی می افتاد
فوری آن را می بلعید
گویی میان مردمک هایم
خرگوش نا آرام شلوغ بازی بود
هر ظهردم با آفتاب پیر
به کلاس های نرفته فکر می شد
و شب ها به فضولی در اتاق بغلی می گذشت...
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت پنجره خوابگاه
هر دم به بیرون خیره می شدیم
وحسرت یک برف بازی حسابی در دلهایمان می ماند
آن روزها رفتند
آن روزهای ترس از مسئول خوابگاه
آن روزهای خرد کردن لامپ بر سر امام جمعه مسجد محل
آن روزهای تلویزیون دست جمعی
آن روزهای حرم روی
آن روزهای جشن و رقاصی
آن روزهای توطئه و شورش
آن روزهای راس 8 خوابگاه بودن
آن روزها که هر تلفن رازی داشت
و هر دختری حرفی داشت
آن روزها رفتند
آن روزهای امتحانات
آن روزهای تحویل کار
آن روزهای رفتن به خانه
آن گشت زدن ها در نانوایی ها و سبزی فروشی ها
آن خنده های از ته دل
آن هم دردی ها
آن روزها رفتند
و گم شدند میان خاطرات زندگیم
در ازدحام پرهیاهوی روزهای خوابگاه
و دختری که فقط دخترخوابگاهی بود
اکنون در حسرت روزهای رفته است
اکنون در حسرت روزهای رفته است
...
.
.
.
این وبلاگ رفت تو چهارسالگی... یک ساله می خوام از اینجا برم اما دلم نمیاد... یه وقتایی سخت با واقعیت ها کنار میام ، دوست دارم فکر کنم با 4 سال پیش فرقی ندارم اما نمی شه... بالاخره دخترخوابگاهی باید یه روزی تموم می شد... و می خوام اون روز روز تولدشم باشه ... اینجا رو خیلی دوست دارم... برام پر از خاطره است ، پر از دوست و همیشه زنده... دختر خوابگاهی من برای همیشه تموم شد...
من از این به بعد اینجا می نویسم...لینکامم جا به جا می کنم... این وبلاگمم چند روز دیگه یک ساله میشه...